گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شاد آنکه ز دور ما یار ما بنمایدچون بچهٔ خرد آستین برخاید
شادی همه طالبان که مطلوب رسیدداد ای همه عاشقان که محبوب رسید
شادم که غم تو در دل من گنجدزیرا که غمت بجای روشن گنجد
شادی زمانه با غمم برنامدجز از غم دوست مرهمم برنامد
شاهیست که تو هرچه بپوشی داندبیکام و زبان گر بخروشی داند
شب چون دل عاشقان پر از سودا شداز چشم بد و نیک جهان تنها شد
شب رفت کجا رفت همانجای که بودتا خانه رود باز یقین هر موجود
شب گشت که خلقان همه در خواب روندمانندهٔ ماهی همه در آب روند
شور آوردم که گاو گردون نکشددیوانگیی که صد چو مجنون نکشد
شور عجبی در سر ما میگردددل مرغ شده است و در هوا میگردد
شیرین سخنی در دل ما میخنددبر خسرو شیرین سخنی میبندد
صافی صفت و پاک نظر باید بودوز هرچه جز اوست بیخبر باید بود
صبح آمد و وقت روشنائی آمدشبخیزان را دم جدائی آمد
صبح است و صبا مشک فشان میگذرددریاب که از کوی فلان میگذرد
صد بار ز سر برفت عقلم و آمدتا کی ز می شیفتگان آشامد
صد سال بقای آن بت مهوش بادتیر غم او دل من ترکش باد
صد مرحله زانسوی خرد خواهم شدفارغ ز وجود نیک و بد خواهم شد
طاوس نهای که بر جمالت نگرندسیمرغ نهای که بیتو نام تو برند
عارف چو گل و جز گل خندان نبودتلخی نکند عادت قند آن نبود
هر دل که درو مهر تو پنهان نبودکافر بود آن دل و مسلمان نبود
عاشق تو یقین دان که مسلمان نبوددر مذهب عشق کفر و ایمان نبود
عاشق که بناز و ناز کی فرد بوددر مذهب عاشقی جوانمرد بود
عاشق که تواضع ننماید چکندشبها که بکوی تو نیاید چکند
عشاق به یک دم دو جهان در بازندصد ساله بقا به یک زمان دربازند