گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
عشق آن باشد که خلق را دارد شادعشق آن باشد که داد شادیها داد
عشق آن خوشتر کز او بلاها خیزدعاشق نبود که از بلا پرهیزد
عشق از ازلست و تا ابد خواهد بودجویندهٔ عشق بیعدد خواهد بود
عشق تو بهر صومعه مستی داردبازار بتان از تو شکستی دارد
عشق تو خوشی چو قصد خونریز کندجان از قفس قالب من خیز کند
عشق تو سلامت ز جهان میببردهجر تو اجل گشته که جان میببرد
عشقی آمد که عشقها سودا شدسوزیدم و خاکستر من هم لا شد
عقل و دل من چه عیشها میداندگر یار دمی پیش خودم بنشاند
علم فقها ز شرع و سنت باشدحکم حکما بیان حجت باشد
عید آمده کز تو عید عیدانه برداز خرمن ماه تو به دل دانه برد
غم را بر او گزیده میباید کردوز چاه طمع بریده میباید کرد
غم کیست که گرد دل مردان گرددغم گرد فسردگان و سردان گردد
فردا که به محشر اندر آید زن و مرداز بیم حساب رویها گردد زرد
قاصد پی اینکه بنده خندان نشودپنهان مکن از بنده که پنهان نشود
قد الفم ز مشق چون جیم افتادآن سو که توی، حسن در آن تیم افتاد
قومی به خرابات تو اندر بندندرندی چند و کس نداند چندند
کاری ز درون جان میبایدوز قصه شنیدن این گره نگشاید
کامل صفتی راه فنا میپیمودچون باد گذر کرد ز دریای وجود
گر با دل و دنده هیچ کارم افتددر وقت وصال آن نگارم افتد
گر چرخ ترا خدمت پیوست کندمپذیر که عاقبت ترا پست کند
گر خواب ترا خواجه گرفتار کندمن نگذارم کسیت بیدار کند
گر در طلبی ز چشمه در بر نایدجویندهٔ در به قعر دریا باید
گر دریا را همه نهنگان گیرندور صحرا را همه پلنگان گیرند
گر صبر کنم جامعهٔ جان میسوزدجان من و آن جملگان میسوزد