گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گر صبر کنم دل از غمت تنگ آیدور فاش کنم حسود در چنگ آید
اگر عاشق را فنا و مردن باشدیا در ره عشق جان سپردن باشد
گر ما نه همه تنور سوزان باشدناگه ز درم درآی گرم آن باشد
گر مرده شود تن بر خود جاش کنندور زنده بود قصد سر و پاش کنند
گر نگریزی ز ما بنازی چه شودور نرد وداع ما نبازی چه شود
گر هر دو جهان ز خار غم پر باشداز خار بترسد آنکه اشتر باشد
کس از خم چوگان تو گوئی نبردوز وصل تو ره به جستجوئی نبرد
کس واقف آن حضرت شاهانه نشدتا بیدل و بیعقل سوی خانه نشد
کشتی چو به دریای روان میگذردمیپندارد که نیستان میگذرد
گفتم بیتی نگار از من رنجیدیعنی که بوزن بیت ما را سنجید
گفتم جانی به ترک جان نتوان کردگفتا جانرا چو تن نشان نتوان کرد
گفتم که به من رسید دردت بمزیدگفتا خنک آن جان که بدین درد رسید
گفتم که ز خردی دل من نیست پدیدغمهای بزرگ تو در او چون گنجید
گفتی که بگو زبان چه محرم باشدمحرم نبود هرچه به عالم باشد
کو پای که او باغ و چمن را شایدکو چشم که او سرو و سمن را شاید
گوید چونی خوشی و در خنده شودچون باشد مردهٔ ای که او زنده شود
گویند که فردوس برین خواهد بودآنجا می ناب و حور عین خواهد بود
کی باشد کین نبش بنوش تو رسدزهرم به لب شکرفروش تو رسد
کی غم خورد آنکه با تو خرم باشدور نور تو آفتاب عالم باشد
کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشدوان دل که برون ز چرخ ازرق باشد
کی گفت که آن زندهٔ جاوید بمردکی گفت که آفتاب امید بمرد
لبهای تو آنگه که با ستیز بوددر هر دو جهان از تو شکرریز بود
لعلیست که او شکر فروشی داندوز عالم غیب باده نوشی داند
ما بسته بدیم بند دیگر آمدبیدل شده و نژند دیگر آمد