گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هر لحظه میی به جان سرمست دهدتا جان و دلم به وصل پیوست دهد
ما میخواهیم و دیگران میخواهندتا بخت کرا بود کرا راه دهند
ماهی که کمر گرد قمر میبنددغمگینم از اینکه خوشدلم نپسندد
مائیم ز عشق یافته مرهم خودبر عشق نثار کرده هر دم دم خود
مردان رهت که سر معنی داننداز دیدهٔ کوته نظران پنهانند
مردان رهش زنده به جان دگرندمرغان هواش ز آشیان دگرند
مردیکه به هست و نیست قانع گرددهست و عدم او را همه تابع گردد
مرغ دل من ز بسکه پرواز آوردعالم عالم جهان جهان راز آورد
مرغی که ز باغ پاکبازان باشدهم سرکش و هم سرخوش و شادان باشد
مرغی ملکی زانسوی گردون بپردآن سوی که سوی نیست بیچون بپرد
مستان غمت بار دگر شوریدنددیوانه دلانت سر مه را دیدند
مشکین رسنت چو پردهٔ ماه شودبس پردهنشین که ضال و گمراه شود
مطرب خواهم که عاشق مست بوددر کوی خرابات تو پابست بود
معشوقه چو آفتاب تابان گرددعاشق به مثال ذره گردان گردد
معشوقه خانگی بکاری نایدکو عشوه نماید و وفا ننماید
مگذار که غصه در میانت گیردیا وسوسههای این جهانت گیرد
مگذار که وسوسه زبونت گیردچون مار به حیله و فسونت گیرد
من بندهٔ آن قوم که خود را دانندهردم دل خود را ز علط برهانند
من بندهٔ یاری که ملالش نبودکانرا که ملالست وصالش نبود
من بیخبرم خدای خود میداندکاندر دل من مرا چه میخنداند
من چوب گرفتم به کفم عود آمدمن بد کردم بدیم مسعود آمد
مه را طرفی به ماه رو میماندچیزیش بدان فرشته خو میماند
مهرویان را یکان یکان برشمریدباشد به غلط نام مه ما ببرید
میآ ید یار و چون شکر میخنددوز مرتبه بر شمس و قمر میخندد