گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
میجوشد دل که تا به جوش تو رسدبیهوش شده است تا به هوش تو رسد
میگوید عشق هرکه جان پیش کشدصد جان و هزار جان عوض بیش کشد
نی آب روان ز ماهیان سیر شودنی ماهی از آن آب روان سیر شود
گر راه روی راه برت بگشایندور نیست شوی به هستیت بگرایند
و هو معکم از او خبر میآیددر سینه از این خبر شرر میآید
هان ای دل خسته وقت مرهم آمدخوش خوش نفسی بزن که آن دم آمد
هر جا به جهان تخم وفا برکارندآن تخم ز خرمنگه ما میآ رند
هر چند دلم رضا او میجویداو از سر شمشیر سخن میگوید
هرچیز که بسیار شود خوار شودگر خوار شود به خانهٔ پار شود
هر دل که بسوی دلربائی نرودوالله که به جز سوی فنائی نرود
هر روز دلم نو شکری نوش کندکز ذوق گذشتهها فراموش کند
هر شب که دل سپهر گلشن گرددعالم همه ساکن چو دل من گردد
هر شب که ز سودای تو نوبت بزنندآن شب همه جان شوند هرجا که تنند
هر عمر که بیدیدن اصحاب بودیا مرگ بود به طبع یا خواب بود
هر قبض اثر علت اولی باشدصورت همه مقبول هیولی باشد
هرگز حق صحبت قدیمت نبودواندیشهٔ این سیه گلیمت نبود
هر کو بگشاده گرهی میبنددبر حال خود و حال جهان میخندد
هر لحظه همی خوانمش از راه بعیدکو سورهٔ یوسف است و قرآن مجید
هر لقمهٔ خوش که بر دهان میگرددمیجوشد و صافش همه جان میگردد
هر موی زلف او یکی جان داردما را چو سر زلف پریشان دارد
هستی اثری ز نرگس مست تو بودآب رخ نیستی هم از هست تو بود
هشدار که فضل حق بناگاه آیدناگاه آید بر دل آگاه آید
هل تا برود سرش به دیوار آیدسر بشکند و جامه به خون آلاید