گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
طبعم چو حیات یافت از جلوهٔ فکرآورد عروس نظم در حجرهٔ ذکر
فرمود خدا به وحی کای پیغمبرجز در صف عاشقان بمنشین بگذر
گر جان داری بیار جان باز آخرآنجای که بردهای ز آغاز آخر
گر در سر و چشم عقل داری و بصربفروش زبان را و سر از تیغ بخر
گر گل کارم بیتو نروید جز خارور بیضهٔ طاوس نهم گردد مار
گفتم بنما که چون کنم بمیرگفتم که: شد آب روغنم گفت بمیر
گفتم چشمم گفت سحابی کم گیرگفتم جگرم گفت سرابی کم گیر
گر رنگ خزان دارم و گر رنگ بهارتا هردو یکی نشد نیامد گل و خار
گفتی که: بیا که باغ خندید و بهارشمعست و شراب و شاهدان چو نگار
گوش ما را بیدم اسرار مدارچشم ما را بیرخ دلدار مدار
ای بسته حجاب، پردها را بردارتا کس نرود دگر به صید مردار
مائیم چو حال عاشقان زیر و زبروز دلبر ما هر دو جهان زیر و زبر
مجموع تن و قالب خود را بنگرجوقی مستند و خفته بر همدیگر
مجنون و پریشان توام دستم گیرسرگشته و حیران توام دستم گیر
من دم نزنم از این جهان دمگیرمن در طربم همه جهان ماتم گیر
من رنگ خزان دارم و تو رنگ بهارتا این دو یکی نشد نیامد گل و خار
من مسخرهٔ تو نیسستم ای فاجرتا مسخرگی نمایمت بس نادر
میآید گرگ نزد ما وقت سحرهم فربه میرباید و هم لاغر
هر دم دل جمع را برنجاند یارمانندهٔ چرخیان بگرداند یار
هر دم دل خستهام برنجاند یاریا سنگدلست یا نمیداند یار
هین وقت صبوحست می ناب بیارزیرا مرگست زندگانی هشیار
آمد آمد آنکه نرفت او هرگزبیرون نبد آن آب از این جو هرگز
آمد بر من دوش نگاری سر تیزشیرین سخنی شکر لبی شورانگیز
آمد دی دیوانه و شبهای درازمائیم و شب تیره و سودای دراز