گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آن تاب که من دانم و تو ای دل سوزای دوست شب و روز ز دل میافروز
آن یار نهان کشید باز دستم امروزاز دست شدم بند گسستم امروز
ای تنگ شکر از ترشان چشم بدوزآتش بزن و هرچه به جز عشق بسوز
ای جان سماع و روزه و حج و نمازوی از تو حقیقت شده بازی و مجاز
ای جان لطیف بیغم عشق مسازدر هر نفسش هزار روزه است و نماز
ای دل ز جفای دلستانان مگریزدزدی خواهی ز پاسبانان مگریز
ای دل همه رخت را در این کوی اندازپیراهن یوسف است بر روی انداز
ای ذره ز خورشید توانی بگریزچون نتوانی گریخت با وی مستیز
ای صلح تو با بنده همه جنگ آمیزتا کی بود این دوستی ننگآمیز
ای عشق تو داده باز جان را پروازلطف تو کشیده چنگ جان را در ساز
ای عشق نخسبی و نخفتی هرگزدر دیدهٔ خفتگان نیفتی هرگز
ای کرده ز نقش آدمی چنگی سازجانها همه اقوال تو از روی نیاز
ای لاله بیا و از رخم رنگ آموزوی زهره بیا و از دلم چنگ آموز
امروز خوشم به جان تو فردا نیزهم آبم و هم گوهرم و دریا نیز
امروز مرو از برم ای یار بسازای گلبن صد برگ بدین خار بساز
امشب که گشاده است صنم با ما رازای شب چه شبی که عمر تو باد دراز
بازآمدم اینک که زنم آتش نیزدر توبه و در گناه و زهد و پرهیز
بازی بودم پریده از عالم رازتا بو که برم ز شیب صیدی بفراز
بنمای بمن رخ ای شمع طرازتا ناز کنم نه روزه دارم نه نماز
جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روزتا پیشتر از مرگ نمیری دو سه روز
زنها مشو غره به بیباکی باززیرا که پری دارد از دولت باز
درد تو علاج کس پذیرد هرگزیا از تو مراد میگریزد هرگز
در سر هوس عشق تو دارم همه روزدر عشق تو مست و بیقرارم همه روز
دل آمد و گفت هست سوداش درازشب آمد و گفت زلف زیباش دراز