گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای جان جهان و روشنائی همه خوشآرام دلی و آشنائی همه خوش
ای چشم بیا دامن خود در خون کشوی روح برو قماش بر گردون کش
گفتی چونی بیا که چون روزم خوشچون روز همی درم میدوزم خوش
گه باده لقب نهادم و گه جامشگاهی زر پخته گاه سیم خامش
مرغان رفتند بر سلیمان بخروشکاین بلبل را چرا نمیمالی گوش
من شیشه زنم بر آن دل سنگ خوششتا جنگ کند بشنوم آن جنگ خوشش
ناگه بزدم دست بسوی جیبشسرمست شدم ز لذت آسیبش
نیمی دف من به موش دادی همه خوشباقی به کف بنده نهادی همه خوش
هان ای دل تشنه، جوی را جویان باشبیپای میای و دایما پویان باش
هرچند ملولی نفسی با ما باشمگریز ز یاران و درین غوغا باش
ای دل برو از عاقبت اندیشان باشدر عالم بیگانگی از خویشان باش
ای روز نشاط روشنی وقت تو خوشوی عالم عیش و ایمنی وقت تو خوش
ای روی چو آفتاب تو شادی کشوی موی تو سرمایه ده، جمله حبش
ای زلف پر از مشک تتاری همه خوشاندر طلب چو من نگاری همه خوش
ای سودائی برو پی سودا باشدر صورت شیدای دلت شیدا باش
ای عشق بیا به تلخ خویان خو بخشای پشت جهان به حسن چوپان رو بخش
ای کرده به پنج شمع روشن هر ششای اصل خوشی و هرچه داری همه خوش
ای گنج بیا زود به ویرانهٔ خویشوی زلف پریشان مشو از شانهٔ خویش
ای یار مرا موافقی وقتت خوشبر حال دلم چو لایقی وقتت خوش
با دل گفتم ز دیگران بیش مباشرو مرهم ریش باش چون نیش مباش
با پیر خرد نهفته میگویم دوشکز من سخن از سر جهان هیچ مپوش
با ما چه نهای مشو رفیق اوباشکاول قدمت دمند و آخر پرخاش
بر جان و دل و دیده سواری همه خوشواندر دل و جان هرچه بکاری همه خوش
بر دل چو شکفته گشت اسرار غمشندهم به گل همه جهان خار غمش