گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
از روز قیامت جهانسوز بترسوز ناوک انتقام دلدوز بترس
ای یوسف جان ز حال یعقوب بپرسوی جان کرم ز رنج ایوب بپرس
جانا صفت قدم ز ابروت بپرسآشفتگیم ز زلف هندوت بپرس
چون روبه من شدی تو از شیر مترسچون دولت تو منم ز ادبیر مترس
دارد به قدح می حرامی که مپرسیک دشمن جان شگرف حامی که مپرس
دلدار چنان مشوش آمد که مپرسهجرانش چنان پر آتش آمد که مپرس
رو در صف بندگان ما باش و مترسخاک در آسمان ما باش و مترس
رو مرکب عشق را قوی ران و مترسوز مصحف کژ، آیتِ حق خوان و مترس
رویم چو زر زمانه میبین و مپرساین اشک چو ناردانه میبین و مپرس
زین عشق پر از فعل جهانسوز بترسزین تیر قبا بخش کمر دوز بترس
عاشق چو نمیشوی برو پشم بریسصد کاری و صد رنگی و صد پیشه و پیس
مر تشنهٔ عشق را شرابیست مترسبیآب شدی پیش تو آبیست مترس
هستم ز غمش چنان پریشان که مپرسزانسان شدهام بی سر و سامان که مپرس
آتش در زن ز کبریا در کویشتا ره نبرد هیچ فضولی سویش
آن دل که من آن خویش پنداشتمشبالله بر هیچ دوست نگذاشتمش
آن دم که حق بندهگزاری همه خوشوز مهر سر بنده بخاری همه خوش
آندیده که هست عاشق گلزارشمشغول کجا کند سر هر خارش
آنرا که رسول دوست پنداشتمشمن نام و نشان دوست درخواستمش
آن رند و قلندر نهان آمد فاشدر دیدهٔ من بجو نشان کف پاش
آنکس که نظر کند به چشم مستشاز رشک دعای بد کنم پیوستش
از آتش تو فتاده جانم در جوشوز باده تو شده است جانم مدهوش
امروز حریف عشق بانگی زد فاشگر اوباشی جز بر اوباش مباش
اندر بر خویشم بفشاری همه خوشبر راه زنان مرگ گماری همه خوش
ای باد صبا به کوی آن دلبر کشاحوال دلم بگوی اگر باشد خوش