گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
عشقست زهر چه آن نشاید مانعگر عشق نبودی، ننمودی صانع
عاشق گردد بگرد اطلال و ربوعزاهد گردد بگرد تسبیح و رکوع
مهمان توایم ما و مهمان سماعای جان معاشران و سلطان سماع
هر روز بیاید آن سپهدار سماعچون باد صبا بسوی گلزار سماع
ای بندهٔ سردی به زمستان چون زاغمحروم ز بلبل و گلستان ز باغ
بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغآئیم به باغ با تو ای چشم و چراغ
گر با دیگری مجلس میسازم و لاغننهم به خدا ز مهر کس بر دل داغ
گفتی مگری چو ابر در فرقت باغمن آن توام بخسب ایمن به فراغ
گویند که عشق بانگ و نامست دروغگویند امید عشق خامست دروغ
گویند که یار را وفا نیست دروغگویند پس از هجر لقا نیست دروغ
از دل سوی دلدار شکافست شکافوانکس که نداند این معافست معاف
امروز طوافست طوافست طوافدیوانه معافست معافست معاف
با زنگی امشب چو شدستی به مصافاز سینهٔ خود سینهٔ شب را بشکاف
در فقر فقیر باش و در صفوت صافبا فقر و صفا درآ تو در کار مصاف
گویند مرا چند بخندی ز گزافکارت همه عشرتست و گفتت همه لاف
مهمان تو نیست دو سه روز و گزافخوان تو گرفته است از قاف به قاف
آن تاق که نیست جفتش اندر آفاقبا بنده بباخت تاق و جفتی به وفاق
آنکس که ترا بدید ای خوب اخلاقدر حال دهد کون و مکان را سه طلاق
ای داروی فربهی و جان عاشقفربه ز خیال تو روان عاشق
تمکین و قرار من که دارد در عشقمستی و خمار من که دارد در عشق
لو کان اقل هذه الاشواقللشمس لا ذهلت عن الاشراق
هر دل که طواف کرد گرد در عشقهم کشته شد به آخر از خنجر عشق
هر روز بنو برآید آن دلبر عشقدر گردن ما درافکند دفتر عشق
چون گشت طلسم جسم آدم چالاکبا خاک درآمیخته شد گوهر پاک