گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
حاشا که شود سینهٔ عاشق غمناکیا از جز عشق دامنش گردد چاک
خندید فرح تا بزنی انگشتکگردید قدح تا بزنی انگشتک
در بحر صفا گداختم همچو نمکنه کفر و نه ایمان نه یقین ماند و نه شک
آنجا که عنایتست چه صلح و چه جنگور کار تو نیکست چه تسبیح و چه جنگ
با همت باز باش و با کبر پلنگزیبا به گه شکار و پیروز به جنگ
برزن به سبوی صحبت نادان سنگبر دامن زیرکان عالم زن چنگ
چون چنگ خودت بگیرم اندر بر تنگوز پردهٔ عشاق برآرم آهنگ
میگردد این روی جهان رنگ به رنگوز پرده همی بیند معشوقهٔ شنگ
یک چند میان خلق کردیم درنگز ایشان بوفا نه بوی دیدیم نه رنگ
آنکس که ترا دید و نخندید چو گلاز جان و خرد تهیست مانند دهل
آن می که گشود مرغ جان را پر و بالدل را برهانید ز سیری و ملال
آواز گرفته است خروشان مینالزیرا شنواست یار و واقف از حال
از عقل دلیل آید و از عشق خلیلاین آب حیات دان و آن آب سبیل
از من زر و دل خواستی ای مهر گسلحقا که نه این دارم و نی آن حاصل
اسرار حقیقت نشود حل به سؤالنی نیز به درباختن حشمت و مال
این عشق کمالست و کمالست و کمالوین نفس خیالست خیالست و خیال
این نکته شنو ز بنده ای نقش چگلهرچند که راهیست ز دل جانب دل
پر از عیسی است این جهان مالامالکی گنجد در جهان قماش دجال
جانی دارم لجوج و سرمست و فضولوانگه یاری لطیف و بیصبر و ملول
چون آمدهای در این بیابان حاصلچون بیخبران مباش از خود غافل
چون دم زدی از مهر رخ یار ای دلترتیب دم و قدم نگهدار ای دل
حاشا که کند دل به دگر جا منزلدور از دل من که گردد از عشق خجل
الخمر و منالزق ینادیک تعالواقطع لوصالنا جمیعالاشغال
در خاموشی چرا شوی کند و ملولخو کن به خموشی که اصولست اصول