گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بنشستهام من بر درت تا بوک برجوشد وفاباشد که بگشایی دری، گویی که برخیز اندرآ
جزوی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ماصد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبا
من از کجا پند از کجا، باده بگردان ساقیاآن جام جان افزای را، برریز بر جان ساقیا
مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفامهمان صاحبدولتم که دولتش پاینده با
ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نواهین زُهره را کالیوه کن زان نغمههای جانفزا
ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ماای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغها
ای باد بیآرام ما با گل بگو پیغام ماکای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شماافتاده در غرقابهای تا خود که داند آشنا
ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیاای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا
آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلاجان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ماانا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ
امروز دیدم یار را آن رونق هر کار رامیشد روان بر آسمان همچون روان مصطفا
چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید رامیدان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما
جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو رااز زعفران روی من رو میبگردانی چرا
چندان بنالم نالهها چندان برآرم رنگهاتا برکنم از آینه هر منکری من زنگها
چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مهاکز چشم من دریای خون جوشان شد از جور و جفا
چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را؟خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را
من دی نگفتم مر تو را کای بینظیر خوش لقاای قد مه از رشک تو چون آسمان گشته دوتا
هر لحظه وحی آسمان آید به سر جانهاکاخر چو دردی بر زمین تا چند میباشی برآ
آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتهست پابا تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا
ای شاه جسم و جان ما خندانکن دندان ماسرمه کش چشمان ما ای چشم جان را توتیا
ای از ورای پردهها تاب تو تابستان ماما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما
ای فصل باباران ما برریز بر یاران ماچون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما
بادا مبارک در جهان سور و عروسیهای ماسور و عروسی را خدا بُبْرید بر بالای ما