گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ما زیبائیم خویش را زیبا کنخو با ما کن ز دیگران خو واکن
ما کاهگلان عشق و پهلو به زمینکرده است زمین را کرمش مرکب و زین
ما مرد سنانیم نه از بهر سه نانما دست زنانیم نه از دست زنان
مجموع جهان عاشق یک پارهٔ منچارهگر و چارهساز بیچارهٔ من
معشوق من از همه نهانست بدانبیرون ز کمان هر گمانست بدان
من بندهٔ مستی که بود دست زناندورم ز کسی که او بود مست زنان
من بیرخ تو باده ندانم خوردنبیدست تو من مهره ندانم بردن
من بینم آنرا که نمیبینم منوز قند لبش نبات میچینم من
من کاغذهای مصر و بغداد ای جانکردم پر ز آه و فریاد ای جان
من عاشق عشق و عشق هم عاشق منتن عاشق جان آمد و جان عاشق تن
من کی خندم تات نبینم خندانجان بندهٔ آن خندهٔ بیکام و دهان
مردان تو در دایرهٔ کن فیکوندل نقطهٔ وحدتست و از عرش فزون
نزدیک منی مرا مبین چون دورانتو شهد نگر به صورت زنبوران
هر خانه که بیچراغ باشد ای جانزندان بود آن نه باغ باشد ای جان
هر روز خوش است منزلی بسپردنچون آب روان و فارغ از افسردن
هر روز نو برآئی ای دلبر جانسودای نوی درافکنی در سر جان
هر مطرب کو نیست ز دل دفتر خوانآن مطرب را تو مطرب دفتر خوان
هشدار که میروند هر سو غولانبا دانه و دام در شکار گوران
هم خانه از آن اوست و هم جامه و نانهم جسم از آن اوست همه دیده و جان
هم نور دل منی و هم راحت جانهم فتنه برانگیزی و هم فتنه نشان
هنگام اجل چو جان بپردازد تنمانند قبای کهنه اندازد تن
یا دلبر من باید و یا دل بر مننی دل بر من باشد و نی دلبر من
یارب چه دلست این و چه خو دارد ایندر جستن او چه جستجو دارد این
یا اوحد بالجمال یا جانمسناز عهد من ای دوست مگر نادمسن