گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای آنکه صلیب دار و هم ترسائیپیوسته به زلف عنبر ترسائی
ای آنکه طبیب دردهای مائیاین درد ز حد رفت چه میفرمائی
ای آنکه غلام خسرو شیرینیبا عشق بساز گر حریف دینی
ای آنکه مرا بستهٔ صد دام کنیگوئی که برو در شب و پیغام کنی
ای آنکه مرا دهر زبان میدانیور زانکه ببندند دهان میدانی
ای آنکه نظر به طعنه میاندازیبشناس دمی تو بازی از جان بازی
ای ابر که تو جهان خورشیدانیکاری مقلوب میکنی نادانی
ای از تو مرا گوش پرودیده بهیخوش آنکه ز گوش پای بر دیده نهی
ای باد سحر به کوی آن سلسله مویاحوال دلم بگوی اگر یابی روی
ای باد سحر تو از سر نیکوئیشاید که حکایتم به آن مه گوئی
ای باده تو باشی که همه داد کنیصد بنده به یک صبوح آزاد کنی
ای باطل اگر ز حق نَگْریزی چکنیوی زهر به جز تلخی و تیزی چکنی
ای باغ خدا که پر بت و پر حوریاز چشم خلایق اینچنین چون دوری
ای بانگ رباب از کجا میآئیپرآتش و پر فتنه و پر غوغائی
ای پر ز جفا چند از این طراریپنهان چه کنی آنچه به باطن داری
ای بر سر ره نشسته ره میطلبیدر خرمن مه فتاده مه میطلبی
ای بنده اگر تو خواجه بشناختییدل را ز غرور نفس پرداختیی
ای پیر اگر تو روی با حق دارییا همچو صلاح دست مطلق داری
ای ترک چرا به زلف چون هندوئیرومی رخ و زنگی خط و پر چین موئی
ای چون علم بلند در صحرائیوی چون شکر شگرف در حلوائی
ای چون علم سپید در صحرائیای رحمت در رسیده از بالائی
ای خواجه چرا بیپر و بالم کردیبر بوی ثواب در وبالم کردی
ای خواجه ز هر خیال پر باد شویوز هیچ ترش گردی و دلشاد شودی
ای خواجه گنه مکن که بدنام شویگر خاص توی گنه کنی عام شوی