گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای داده مرا به خواب در بیداریآسان شده در دلم همه دشواری
ای داده مرا چو عشق خود بیداریوین شمع میان این جهان تاری
ای دام هزار فتنه و طرارییارب تو چه فتنهها که در سر داری
ای در دل من نشسته بگشاده دریجز تو دگری نجویم و کو دگری
ای در دل هر کسی ز مهرت تابیوی از تو تضرعی بهر محرابی
ای دشمن جان و جان شیرین که توینور موسی و طور سینین که توی
ای دل تو اگر هزار دلبر داریشرط آن نبود که دل ز ما برداری
ای دل تو بدین مفلسی و رسوائیانصاف بده که عشق را چون سائی
ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدیوز کار بدت هیچ پشیمان نشدی
ای دل تو و درد او اگر خود مردیجان بندهٔ تست اگر تو صاحب دردی
ای دل چو به صدق از تو نیاید کاریباری میکن به مفلسی اقراری
ای دل چو وصال یار دیدی حالیدر پای غمش بمیر تا کی نالی
ای دل چه حدیث ماجرا میجوئیمن با توام ای دل تو کرا میجوئی
ای دوست به حق آنکه جان را جانیچون نامهٔ من رسد به تو برخوانی
ای دوست بهر سخن در جنگ زنیصد تیر جفا بر من دلتنگ زنی
ای دوست ترا رسد اگر ناز کنیناساز شوی باز دمی ساز کنی
ای دوست ز من طمع مکن غمخواریجز مستی و جز شنگی و جز خماری
ای دیده تو از گریه زبون مینشویای دل تو این واقعه خون مینشوی
ای روی ترا پیشه جهانآرائیوی زلف ترا قاعده عنبر سائی
ای ساقی از آن باده که اول دادیرطلی دو درانداز و بیفزا شادی
ای ساقی جان که سرده ایامیآرام دل خستهٔ بیآرامی
ای سر سبب اندر سبب اندر سببیوی تن عجب اندر عجب اندر عجبی
ای شاخ گلی که از صبا میرنجیور زانکه گلی تو پس چرا میرنجی
ای شادی راز تو هزاران شادیوز تو به خرابات هزار آبادی