گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای شمع تو صوفی صفتی پنداریکاین شش صفت از اهل صفا میداری
ای صاف که می شور و چنین میگردیبنشین و مگرد اگر چنین میگردی
ای طالب دنیا تو یکی مزدوریوی عاشق خلد ازین حقیقت دوری
ای عشق تو عین عالم حیرانیسرمایهٔ سودای تو سرگردانی
ای قاصد جان من به جان میارزیجان خود چه بود هر دو جهان میارزی
ای کاش که من بدانمی کیستمیدر دایرهٔ حیات با چیستمی
ای گل تو ز لطف گلستان میخندییا از دم عشق بلبلان میخندی
ای کمتر مهمانیت آب گرمیکز لذت آن مست شود بیشرمی
ای گوی زنخ زلف چو چوگان داریابروی کمان و تیر مژگان داری
ای ماه اگرچه روشن و پرنوریاز روشنی روی بت من دوری
ای ماه برآمدی و تابان گشتیگرد فلک خویش خرامان گشتی
ای موسی ما به طور سینا رفتیوز ظاهر ما و باطن ما رفتی
این شاخ شکوفه بارگیرد روزیوین باز طلب شکار گیرد روزی
ای نرگس بیچشم و دهن حیرانیدر روی عروسان چمن حیرانی
ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئیوی آینهٔ جمال شاهی که توئی
این عرصه که عرض آن ندارد طولیبگذار عمارتش بهر مجهولی
ای نفس عجب که با دلم همنفسیمن بندهٔ آن صبح که خندان برسی
ای نور دل و دیده و جانم چونیوی آرزوی هر دو جهانم چونی
ای هیزم تو خشک نگردد روزیتا تو فتد ز آتش دلسوزی
ای یار گرفتهٔ شراب آمیزیبرخیزد رستخیز چون برخیزی
امروز بیا که سخت آراستهایگوئی ز میان حسن برخاستهای
امروز ندانم بچه دست آمدهایکز اول بامداد مست آمدهای
ای آنکه به جز شادی و جز نور نهایچون نعره زنم که از برم دور نهای
ای آنکه به لطف دلستان همهایدر باغ طرب سرو روان همهای