گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای آنکه تو بر فلک وطن داشتهایخود را ز جهان پاک پنداشتهای
ای آنکه تو جان بنده را جان شدهایدر ظلمت کفر شمع ایمان شدهای
ای آنکه حریف بازی ما بدهایاین مجلس جانست چرا تن زدهای
ای آنکه رخت چو آتش افروختهایتا کی سوزی که صد رهم سوختهای
ای آنکه مرا به لطف بنواختهایدر دفع کنون بهانهای ساختهای
ای خورشیدی که چهره افروختهایاز پرتو آن کمال آموختهای
ای دوست که دل ز دوست برداشتهاینیکوست که دل ز دوست برداشتهای
ای عشرت نیست گشته هستک شدهایوی عابد پیر بتپرستک شدهای
این نیست ره وصل که پنداشتهایاین نیست جهان جان که بگذاشتهای
با بیخبران اگر نشستی بردیبا هشیاران اگر نشستی مردی
با خندهٔ بر بسته چرا خرسندیچون گل باید که بیتکلف خندی
با دل گفتم که ای دل از نادانیمحروم ز خدمت شدهای میدانی
بازآی که تا به خود نیازم بینیبیداری شبهای درازم بینی
با زهره و با ماه اگر انبازیرو خانه ز ماه ساز اگر میسازی
با صورت دین صورت زردشت کشیچون خر نخوری نبات و بر پشت کشی
با قلاشان چو رد نهادی پائیدر عشق چو پخت جان تو سودائی
بالا شجری لب شکر و دل حجریزنجیر سری، سیمبری رشک پری
تو میخندی بهانهای یافتهایدر خانهٔ خود دام و دغل بافتهای
جانم ز طرب چون شکر انباشتهایچون برگ گل اندر شکرم داشتهای
خوش خوش صنما تازه رخان آمدهایخندان بدو لب لعل گزان آمدهای
در باغ درآ با گل اگر خار نهایپیش آر موافقت گر اغیار نهای
گر آب دهی نهال خود کاشتهایور پست کنی مرا تو برداشتهای
گر با همهای چو بی منی بیهمهایور بیهمهای چو با منی با همهای
لطفی که مرا شبانه بنواختهایامروز چو زلف خود پس انداختهای