گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
با من ترش است روی یار قدریشیرینتر از این ترش ندیدم شکری
با نااهلان اگر چو جانی باشیما را چه زیان تو در زیانی باشی
با یار به گلزار شدم رهگذریبر گل نظری فکندم از بیخبری
بد میکنی و نیک طمع میداریهم بد باشد سزای بدکرداری
پران باشی چو در صف یارانیپری باشی سقط چو بی ایشانی
برخیز و به نزد آن نکونام درآیدر صحبت آن یار دلارام درآی
بر ظلمت شب خیمهٔ مهتاب زدیمیخفت خرد بر رخ او آب زدی
بر کار گذشته بین که حسرت نخوریصوفی باشی و نام ماضی نبری
بر گلشن یارم گذرت بایستیبر چهرهٔ او یک نظرت بایستی
بنمای به من رخت بکن مردمیتا لاف زنم که دیدهام خرمی
بوئی ز تو و گل معطر نی نیبا دیدنت آفتاب و اختر نی نی
بیآتش عشق تو نخوردم آبیبینقش خیال تو ندیدم آبی
بیچاره دلا که آینهٔ هر اثریگر سر کشی از صفات با دردسری
بیجهد به عالم معانی نرسیزنده به حیات جاودانی نرسی
بیخود باشی هزار رحمت بینیبا خود باشی هزار زحمت بینی
بیرون نگری صورت انسان بینیخلقی عجب از روم و خراسان بینی
پیش آی خیال او که شوری داریبر دیدهٔ من نشین که نوری داری
بینام و نشان چون دل و جانم کردیبیکیف طرب دست زنانم کردی
پیوسته مها عزم سفر میداریچون چرخ مرا زیر و زبر میداری
تا چند ز جان مستمند اندیشیتا کی ز جهان پرگزند اندیشی
تا خاک قدوم هر مقدم نشویسالار سپاه نفس و آدم نشوی
تا درد نیابی تو به درمان نرسیتا جان ندهی به وصل جانان نرسی
تا در طلب گوهر کانی کانیتا در هوس لقمهٔ نانی نانی
تا عاشق آن روی پریزاد شویوانگه هردم چو خاک برباد شوی