گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
قصهٔ طوطی جان زین سان بودکو کسی کو محرم مرغان بود
چونک تا اقصای هندستان رسیددر بیابان طوطیی چندی بدید
صاحب دل را ندارد آن زیانگر خورد او زهر قاتل را عیان
ساحران در عهد فرعون لعینچون مری کردند با موسی بکین
کرد بازرگان تجارت را تمامباز آمد سوی منزل دوستکام
چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کردپس بلرزید، اوفتاد و گشت سرد
جمله عالم زان غیور آمد که حقبرد در غیرت برین عالم سبق
بس دراز است این حدیث خواجه گوتا چه شد احوال آن مرد نکو
بعد از آنش از قفس بیرون فکندطوطیک پرید تا شاخ بلند
یک دو پندش داد طوطی بینفاقبعد از آن گفتش سلام الفراق
تن قفسشکل است، تن شد خار جاندر فریب داخلان و خارجان
این همه گفتیم لیک اندر بسیچبیعنایات خدا هیچیم هیچ
آن شنیدستی که در عهد عمربود چنگی مطربی با کر و فر
گفت پیغامبر که نفحتهای حقاندرین ایام میآرد سبق
مصطفی روزی به گورستان برفتبا جنازهٔ مردی از یاران برفت
غیب را ابری و آبی دیگرستآسمان و آفتابی دیگرست
گفت پیغامبر ز سرمای بهارتن مپوشانید یاران زینهار
گفت صدیقه که ای زبدهٔ وجودحکمت باران امروزین چه بود
مطربی کز وی جهان شد پر طربرُسته ز آوازش خیالاتِ عجب
آن زمان حق بر عُمَر خوابی گماشتتا که خویش از خواب نتوانست داشت
اُسُتنِ حنّانه از هِجر رسولناله میزد همچو ارباب عُقول
سنگها اندر کف بوجهل بودگفت ای احمد بگو این چیست زود
باز گرد و حال مطرب گوشدارزانک عاجز گشت مطرب ز انتظار
پس عمر گفتش که این زاری توهست هم آثار هشیاری تو