گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گفت پیغامبر که دایم بهر پنددو فرشته خوش منادی میکنند
یک خلیفه بود در ایام پیشکرده حاتم را غلام جود خویش
یک شب اعرابی زنی مر شوی راگفت و از حد برد گفت و گوی را
بهر این گفتند دانایان بفنمیهمان محسنان باید شدن
لیک نادر طالب آید کز فروغدر حق او نافع آید آن دروغ
شوی گفتش چند جویی دخل و کشتخود چه ماند از عمر افزونتر گذشت
زن برو زد بانگ کای ناموسکیشمن فسون تو نخواهم خورد بیش
گفت ای زن تو زنی یا بوالحزنفقر فخر آمد مرا بر سر مزن
دید احمد را ابوجهل و بگفتزشت نقشی کز بنیهاشم شکفت
زن چو دید او را که تند و توسنستگشت گریان گریه خود دام زنست
گفت پیغامبر که زن بر عاقلانغالب آید سخت و بر صاحبدلان
مرد زان گفتن پیشمان شد چنانکز عوانی ساعت مردن عوان
موسی و فرعون معنی را رهیظاهر آن ره دارد و این بیرهی
چون حکیمک اعتقادی کرده استکآسمان بیضه زمین چون زرده است
ناقهٔ صالح بصورت بد شترپی بریدندش ز جهل آن قوم مر
اهل نار و خلد را بین هم دکاندر میانشان برزخ لایبغیان
گر ولی زهری خورد نوشی شودور خورد طالب سیههوشی شود
ماجرای مرد و زن را مَخلَصیباز میجوید درون مُخلِصی
مرد گفت اکنون گذشتم از خلافحکم داری تیغ برکش از غلاف
گفت زن یک آفتابی تافتستعالمی زو روشنایی یافتست
گفت زن صدق آن بود کز بود خویشپاک برخیزی تو از مجهود خویش
مرد گفت آری سبو را سر ببندهین که این هدیهست ما را سودمند
بانگ میآمد که ای طالب بیاجود، محتاج گدایان چون گدا
نقش درویشست او نه اهل ناننقش سگ را تو مینداز استخوان