گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آن عرابی از بیابان بعیدبر در دار الخلافه چون رسید
عاشقان کل نه عشاق جزوماند از کل آنک شد مشتاق جزو
فازن بالحرة پی این شد مثلفاسرق الدرة بدین شد منتقل
آن سبوی آب را در پیش داشتتخم خدمت رادر آن حضرت بکاشت
آن یکی نحوی به کشتی در نشسترو به کشتیبان نهاد آن خودپرست
چون خلیفه دید و احوالش شنیدآن سبو را پر ز زر کرد و مزید
ای ضیاء الحق حسام الدین بگیریک دو کاغذ بر فزا در وصف پیر
گفت پیغامبر علی را کای علیشیر حقی پهلوان پردلی
این حکایت بشنو از صاحب بیاندر طریق و عادت قزوینیان
شیر و گرگ و روبهی بهر شکاررفته بودند از طلب در کوهسار
گفت شیر ای گرگ این را بخش کنمعدلت را نو کن ای گرگ کهن
آن یکی آمد در یاری بزدگفت یارش کیستی ای معتمد
گرگ را بر کند سر، آن سرفرازتا نماند دوسری و امتیاز
گفت نوح ای سرکشانْ من، من نیممن ز جان مُردم به جانان میزیم
پادشاهان را چنان عادت بوداین شنیده باشی ار یادت بود
آمد از آفاق یار مهربانیوسف صدیق را شد میهمان
گفت یوسف هین بیاور ارمغاناو ز شرم این تقاضا زد فغان
پیش از عثمان یکی نساخ بودکو به نسخ وحی جدی مینمود
بلعم با عور را خلق جهانسغبه شد مانند عیسی زمان
همچو هاروت و چو ماروت شهیراز بطر خوردند زهرآلود تیر
چون گناه و فسق خلقان جهانمیشدی بر هر دو روشن آن زمان
آن کری را گفت افزون مایهایکه ترا رنجور شد همسایهای
اول آن کس کین قیاسکها نمودپیش انوار خدا ابلیس بود
بشنو الفاظ حکیم پردهایسر همانجا نه که باده خوردهای