گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چینیان گفتند ما نقاشتررومیان گفتند ما را کر و فر
گفت پیغامبر صباحی زید راکیف اصبحت ای رفیق با صفا
بود لقمان پیش خواجهٔ خویشتندر میان بندگانش خوارتن
این سخن پایان ندارد خیز زیدبر براق ناطقه بر بند قید
گفت پیغامبر که اصحابی نجومرهروان را شمع و شیطان را رجوم
زید را اکنون نیابی کو گریختجست از صف نعال و نعل ریخت
آتشی افتاد در عهد عمرهمچو چوب خشک میخورد او حجر
از علی آموز اخلاص عملشیر حق را دان مُطهَّر از دغل
پس بگفت آن نو مسلمان ولیاز سر مستی و لذت با علی
گفت من تیغ از پی حق میزنمبندهٔ حقم نه مامور تنم
من چنان مردم که بر خونی خویشنوش لطف من نشد در قهر نیش
چشم آدم بر بلیسی کو شقیستاز حقارت وز زیافت بنگریست
باز رو سوی علی و خونیشوان کرم با خونی و افزونیش
باز آمد کای علی زودم بکشتا نبینم آن دم و وقت ترش
جهد پیغامبر بفتح مکه همکی بود در حب دنیا متهم
گفت امیر المؤمنین با آن جوانکه به هنگام نبرد ای پهلوان
مدتی این مثنوی تأخیر شدمهلتی بایست تا خون شیر شد
ماه روزه گشت در عهد عمربر سر کوهی دویدند آن نفر
دزدکی از مارگیری مار بردز ابلهی آن را غنیمت میشمرد
گشت با عیسی یکی ابله رفیقاستخوانها دید در حفرهٔ عمیق
صوفیی میگشت در دور افقتا شبی در خانقاهی شد قنق
مشورت میرفت در ایجاد خلقجانشان در بحر قدرت تا به حلق
کی گذارد آنک رشک روشنیستتا بگویم آنچ فرض و گفتنیست
حلقهٔ آن صوفیان مستفیدچونک در وجد و طرب آخر رسید