گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چونک صوفی بر نشست و شد روانرو در افتادن گرفت او هر زمان
دین نه آن بازیست کو از شه گریختسوی آن کمپیر کو می آرد بیخت
بود شیخی دایما او وامداراز جوامردی که بود آن نامدار
زاهدی را گفت یاری در عملکم گری تا چشم را ناید خلل
خواند عیسی نام حق بر استخواناز برای التماس آن جوان
روستایی گاو در آخر ببستشیر گاوش خورد و بر جایش نشست
صوفیی در خانقاه از ره رسیدمرکب خود برد و در آخُر کشید
بود شخصی مفلسی بی خان و مانمانده در زندان و بند بی امان
با وکیل قاضی ادراکمنداهل زندان در شکایت آمدند
گفت قاضی مفلسی را وا نماگفت اینک اهل زندانت گوا
آن غریبی خانه میجست از شتابدوستی بردش سوی خانهٔ خراب
آن یکی از خشم، مادر را بِکُشْتهم به زخمِ خَنْجَر و هم زخمِ مُشْت
پادشاهی دو غلام ارزان خریدبا یکی زان دو سخن گفت و شنید
آن غلامک را چو دید اهل ذکاآن دگر را کرد اشارت که بیا
گفت نه والله بالله العظیممالک الملک و به رحمان و رحیم
پادشاهی بندهای را از کرمبر گزیده بود بر جملهٔ حشم
بر لب جو بوده دیواری بلندبر سر دیوار تشنهٔ دردمند
همچو آن شخص درشت خوشسخندر میان ره نشاند او خاربن
این چنین ذالنون مصری را فتادکاندرو شور و جنونی نو بزاد
دوستان در قصهٔ ذاالنون شدندسوی زندان و در آن رایی زدند
چون رسیدند آن نفر نزدیک اوبانگ بر زد هی کیانید اتقو
نی که لقمان را که بندهٔ پاک بودروز و شب در بندگی چالاک بود
هر طعامی کآوریدندی به ویکس سوی لقمان فرستادی ز پی
قصهٔ شاه و امیران و حسدبر غلام خاص و سلطان خرد