گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
رحمت صد تو بر آن بلقیس بادکه خدایش عقل صد مرده بداد
مقریی میخواند از روی کتابماؤکم غورا ز چشمه بندم آب
دید موسی یک شبانی را به راهکو همیگفت ای گزیننده اله
وحی آمد سوی موسی از خدابندهٔ ما را ز ما کردی جدا
بعد از آن در سِرّ موسی حق نهفترازهایی گفت کان ناید به گفت
گفت موسی ای کریم کارسازای که یکدم ذکر تو عمر دراز
عاقلی بر اسپ میآمد سواردر دهان خفتهای میرفت مار
اژدهایی خرس را درمیکشیدشیرمردی رفت و فریادش رسید
بود کوری کو همیگفت الامانمن دو کوری دارم ای اهل زمان
خرس هم از اژدها چون وا رهیدوآن کرم زان مرد مردانه بدید
گفت موسی با یکی مست خیالکای بداندیش از شقاوت وز ضلال
آن مسلمان ترک ابله کرد و تفتزیر لب لاحول گویان باز رفت
گفت جالینوس با اصحاب خودمر مرا تا آن فلان دارو دهد
آن حکیمی گفت دیدم هم تکیدر بیابان زاغ را با لکلکی
شخص خفت و خرس میراندش مگسوز ستیز آمد مگس زو باز پس
از صحابه خواجهای بیمار شدواندر آن بیماریش چون تار شد
آمد از حق سوی موسی این عتابکای طلوع ماه دیده تو ز جیب
باغبانی چون نظر در باغ کرددید چون دزدان به باغ خود سه مرد
این عیادت از برای این صلهستوین صله از صد محبت حاملهست
سوی مکه شیخ امت بایزیداز برای حج و عمره میدوید
خانهای نو ساخت روزی نو مریدپیر آمد خانهٔ او را بدید
چون پیمبر دید آن بیمار راخوش نوازش کرد یار غار را
گفت با دلقک شبی سید اجلقحبهای را خواستی تو از عجل
آن یکی میگفت خواهم عاقلیمشورت آرم بدو در مشکلی