گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
یک سگی در کوی بر کور گداحمله میآورد چون شیر وغا
محتسب در نیم شب جایی رسیددر بن دیوار مستی خفته دید
گفت آن طالب که آخر یک نفسای سواره بر نی این سو ران فرس
گفت پیغامبر مر آن بیمار راچون عیادت کرد یار زار را
گفت پیغامبر مر آن بیمار رااین بگو کای سهلکن دشوار را
در خبر آمد که آن معّاویهخفته بد در قصر در یک زاویه
گفت هنگام نماز آخر رسیدسوی مسجد زود میباید دوید
گفت ما اول فرشته بودهایمراه طاعت را بجان پیمودهایم
گفت امیر او را که اینها راستستلیک بخش تو ازینها کاستست
گفت ابلیسش گشای این عقد رامن محکم قلب را و نقد را
گفت امیر ای راهزن حجت مگومر تو را ره نیست در من ره مجو
این حدیثش همچو دودست ای الهدست گیر ار نه گلیمم شد سیاه
گفت هر مردی که باشد بد گماننشنود او راست را با صد نشان
گفت غیر راستی نرهاندتداد سوی راستی میخواندت
قاضیی بنشاندند و میگریستگفت نایب قاضیا گریه ز چیست
تو چرا بیدار کردی مر مرادشمن بیداریی تو ای دغا
از بن دندان بگفتش بهر آنکردمت بیدار میدان ای فلان
آن یکی میرفت در مسجد درونمردم از مسجد همیآمد برون
پس عزازیلش بگفت ای میر رادمکر خود اندر میان باید نهاد
این بدان ماند که شخصی دزد دیددر وثاق اندر پی او میدوید
یک مثال دیگر اندر کژرویشاید ار از نقل قرآن بشنوی
بر رسول حق فسونها خواندندرخش دستان و حیل میراندند
تا یکی یاری ز یاران رسولدر دلش انکار آمد زان نکول
اشتری گم کردی و جُستیش چُستچون بیابی چون ندانی کان تُست؟