گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
همچنانک هر کسی در معرفتمیکند موصوف غیبی را صفت
یک نظر قانع مشو زین سقف نوربارها بنگر ببین هل من فطور
اشتری گم کردهای ای معتمدهر کسی ز اشتر نشانت میدهد
چون پدید آمد که آن مسجد نبودخانهٔ حیلت بد و دام جهود
چار هندو در یکی مسجد شدندبهر طاعت راکع و ساجد شدند
آن غزان ترک خونریز آمدندبهر یغما بر دهی ناگه زدند
هر که زیشان گفت از عیب و گناهوز دل چون سنگ وز جان سیاه
گفت پیری مر طبیبی را که مندر زحیرم از دماغ خویشتن
کودکی در پیش تابوت پدرزار مینالید و بر میکوفت سر
کنگ زفتی کودکی را یافت فردزرد شد کودک ز بیم قصد مرد
یک سواری با سلاح و بس مهیبمیشد اندر بیشه بر اسپی نجیب
یک عرابی بار کرده اشتریدو جوال زفت از دانه پری
هم ز ابراهیم ادهم آمدستکو ز راهی بر لب دریا نشست
چون یکی حس در روش بگشاد بندما بقی حسها همه مبدل شوند
آن یکی یک شیخ را تهمت نهادکو بدست و نیست بر راه رشاد
چون نفاذ امر شیخ آن میر دیدز آمد ماهی شدش وجدی پدید
آن یکی میگفت در عهد شعیبکه خدا از من بسی دیدست عیب
آن خبیث از شیخ میلایید ژاژکژنگر باشد همیشه عقل کاژ
عایشه روزی به پیغامبر بگفتیا رسولالله تو پیدا و نهفت
موشکی در کفْ مهارِ اشتریدر ربود و شد روان او از مُری
بود درویشی درون کشتییساخته از رخت مردی پشتیی
صوفیان بر صوفیی شنعه زدندپیش شیخ خانقاهی آمدند
پس فقیر آن شیخ را احوال گفتعذر را با آن غرامت کرد جفت
گر تو هستی آشنای جان مننیست دعوی گفت معنیلان من