گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
سودای تو در جوی جان چون آب حیوان میرودآب حیات از عشق تو در جوی جویان میرود
آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شودآمد ندای آسمان تا مرغ جان پران شود
کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خودای ساقی افزون ده قدح تا وارهیم از نیک و بد
گر آتش دل برزند بر مؤمن و کافر زندصورت همه پران شود گر مرغ معنی پر زند
مستی سلامت میکند، پنهان پیامت میکندآن کاو دلش را بردهای، جان هم غلامت میکند
مستی سلامت میکند پنهان پیامت میکندآن کو دلش را بردهای جان هم غلامت میکند
صرفه مکن صرفه مکن صرفه گدارویی بوددر پاکبازان ای پسر فیض و خداخویی بود
بی گاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شدخورشید جان عاشقان در خلوت الله شد
یار مرا مینهلد تا که بخارم سر خودهیکل یارم که مرا میفشرد در بر خود
ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شودچه عجب ار مشت گلی عاشق و بیچاره شود
بی تو به سر می نشود با دگری مینشودهر چه کنم عشق بیان بیجگری مینشود
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شودوارهد از حد جهان بیحد و اندازه شود
سجده کنم پیشکش آن قد و بالا چه شوددیده کنم پیشکش آن دل بینا چه شود
چشم تو ناز میکند ناز جهان تو را رسدحسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد
آب زنید راه را، هین که نگار میرسدمژده دهید باغ را، بوی بهار میرسد
پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات میرسدآب سیاه درمرو کآب حیات میرسد
جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بودگر تو ستم کنی به جان از تو ستم روا بود
چیست صلای چاشتگه خواجه به گور میروددیر به خانه وارسد منزل دور میرود
بی همگان به سر شود بیتو به سر نمیشودداغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه میشودبی هوسی مکن ببین کز هوسی چه میشود
چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کندنیست عجب که از جنون صد چو مرا چنین کند
جور و جفا و دوریی کان کنکار میکندبر دل و جان عاشقان چون کنه کار میکند
دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بودجان ز لبت چو میکشد خیره و لب گزان بود
یار مرا چو اشتران باز مهار میکشداشتر مست خویش را در چه قطار میکشد