گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
روی داود از فرش تابان شدهکوهها اندر پیش نالان شده
ای سگ طاعن تو عو عو میکنیطعن قرآن را برونشو میکنی
آنک فرمودست او اندر خطابکره و مادر همیخوردند آب
باز گو کان پاکباز شیرمرداندر آن مسجد چه بنمودش چه کرد
تو چو عزم دین کنی با اجتهاددیو بانگت بر زند اندر نهاد
بشنو اکنون قصهٔ آن بانگ سختکه نرفت از جا بدان آن نیکبخت
آن بخاری نیز خود بر شمع زدگشته بود از عشقش آسان آن کبد
خاک گوید خاک تن را باز گردترک جان کن سوی ما آ همچو گرد
گوید ای اجزای پست فرشیمغربت من تلختر من عرشیم
عزمها و قصدها در ماجراگاه گاهی راست میآید ترا
دید پیغامبر یکی جوقی اسیرکه همیبردند و ایشان در نفیر
از بتان و از خدا در خواستیمکه بکن ما را اگر ناراستیم
آمدش پیغام از دولت که روتو ز منع این ظفر غمگین مشو
گفت پیغامبر که معراج مرانیست بر معراج یونس اجتبا
گرچه نشنید آن موکل آن سخنرفت در گوشی که آن بد من لدن
دزد قهرخواجه کرد و زر کشیداو بدان مشغول خود والی رسید
آمدیم اینجا که در صدر جهانگر نبودی جذب آن عاشق نهان
پشه آمد از حدیقه وز گیاهوز سلیمان گشت پشه دادخواه
پس سلیمان گفت ای زیبا دویامر حق باید که از جان بشنوی
میکشید از بیهشیاش در بیاناندک اندک از کرم صدر جهان
گفت ای عنقای حق جان را مطافشکر که باز آمدی زان کوه قاف
یک جوانی بر زنی مجنون بُدستمیندادش روزگارِ وصل دست
کان جوان در جست و جو بد هفت سالاز خیال وصل گشته چون خیال
ای ضیاء الحق حسام الدین تویکه گذشت از مه به نورت مثنوی