گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گفت معشوقی به عاشق کای فتیتو به غربت دیدهای بس شهرها
گفت او را ناصحی ای بیخبرعاقبت اندیش اگر داری هنر
گفت ای ناصح خمش کن چند چندپند کم ده زانکه بس سختست بند
رو نهاد آن عاشق خونابهریزدلطپان سوی بخارا گرم و تیز
اندر آمد در بخارا شادمانپیش معشوق خود و دارالامان
گفت من مستسقیم آبم کَشدگرچه میدانم که هم آبم کُشد
همچو گویی سجده کن بر رو و سرجانب آن صدر شد با چشم تر
یک حکایت گوش کن ای نیکپیمسجدی بد بر کنار شهر ری
تا یکی مهمان در آمد وقت شبکو شنیده بود آن صیت عجب
قوم گفتندش که هین اینجا مخسپتا نکوبد جانستانت همچو کسپ
گفت او ای ناصحان من بی ندماز جهان زندگی سیر آمدم
آنچنانک گفت جالینوس راداز هوای این جهان و از مراد
قوم گفتندش مکن جلدی بروتا نگردد جامه و جانت گرو
همچو شیطان در سپه شد صد یکمخواند افسون که اننی جار لکم
گفت پیغامبر که ان فی البیانسحرا و حق گفت آن خوش پهلوان
گفت ای یاران از آن دیوان نیمکه ز لا حولی ضعیف آید پیم
بنگر اندر نخودی در دیگ چونمیجهد بالا چو شد ز آتش زبون
سگ شکاری نیست او را طوق نیستخام و ناجوشیده جز بیذوق نیست
آن ستی گوید ورا که پیش ازینمن چو تو بودم ز اجزای زمین
آن غریب شهر سربالا طلبگفت میخسپم درین مسجد بشب
پیش از آنک این قصه تا مخلص رسددود و گندی آمد از اهل حسد
حرف قرآن را بدان که ظاهریستزیر ظاهر باطنی بس قاهریست
آنک گویند اولیا در کُه بُوَندتا ز چشم مردمان پنهان شوند
آدمی همچون عصای موسیاستآدمی همچون فسون عیسیاست