گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
پس خروسش گفت تن زن غم مخورکه خدا بدهد عوض زینت دگر
چند چند آخر دروغ و مکر توخود نپرد جز دروغ از وکر تو
لیک فردا خواهد او مردن یقینگاو خواهد کشت وارث در حنین
چون شنید اینها دوان شد تیز و تفتبر در موسی کلیم الله رفت
موسی آمد در مناجات آن سحرکای خدا ایمان ازو مستان مبر
گفت بخشیدم بدو ایمان نعمور تو خواهی این زمان زندهش کنم
آن زنی هر سال زاییدی پسربیش از شش مه نبودی عمرور
اندر آخر حمزه چون در صف شدیبی زره سرمست در غزو آمدی
گفت حمزه چونک بودم من جوانمرگ میدیدم وداع این جهان
آن یکی یاری پیمبر را بگفتکه منم در بیعها با غبن جفت
چون بلال از ضعف شد همچون هلالرنگ مرگ افتاد بر روی بلال
من چو آدم بودم اول حبس کربپر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب
همچو گرمابه که تفسیده بودتنگ آیی جانت پخسیده شود
غفلت از تن بود چون تن روح شدبیند او اسرار را بی هیچ بد
نص وحی روح قدسی دان یقینوان قیاس عقل جزوی تحت این
بر ملولان این مکرر کردنستنزد من عمر مکرر بردنست
اسپ داند بانگ و بوی شیر راگرچه حیوانست الا نادرا
ظاهرست آثار و میوهٔ رحمتشلیک کی داند جز او ماهیتش
نفی آن یک چیز و اثباتش رواستچون جهت شد مختلف نسبت دوتاست
گفت قایل در جهان درویش نیستور بود درویش آن درویش نیست
در بخارا بندهٔ صدر جهانمتهم شد گشت از صدرش نهان
همچو مریم گوی پیش از فوت ملکنقش را کالعوذ بالرحمن منک
بانگ بر وی زد نمودار کرمکه امین حضرتم از من مرم
شمع مریم را بهل افروختهکه بخارا میرود آن سوخته