گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
انبیا گفتند کاری آفریدوصفهایی که نتان زان سر کشید
قوم گفتند ای گروه این رنج مانیست زان رنجی که بپذیرد دوا
انبیا گفتند نومیدی بدستفضل و رحمتهای باری بیحدست
قوم گفتند ار شما سعد خودیتنحس مایید و ضدیت و مرتدیت
انبیا گفتند فال زشت و بداز میان جانتان دارد مدد
که لئیمان در جفا صافی شوندچون وفا بینند خود جافی شوند
آنچنانک حق ز گوشت و استخواناز شهان باب صغیری ساخت هان
صوفیی بر میخ روزی سفره دیدچرخ میزد جامهها را میدرید
آنچ یعقوب از رخ یوسف بدیدخاص او بد آن به اخوان کی رسید
میر شد محتاج گرمابه سحربانگ زد سنقر هلا بردار سر
انبیا گفتند با خاطر که چندمیدهیم این را و آن را وعظ و پند
داعی هر پیشه اومیدست و بوکگرچه گردنشان ز کوشش شد چو دوک
قوم دیگر سخت پنهان میروندشهرهٔ خلقان ظاهر کی شوند
از انس فرزند مالک آمدستکه به مهمانی او شخصی شدست
اندر آن وادی گروهی از عربخشک شد از قحط بارانشان قرب
ای غلام اکنون تو پر بین مشک خودتا نگویی درشکایت نیک و بد
خواجه از دورش بدید و خیره مانداز تحیر اهل آن ده را بخواند
آن نیاز مریمی بودست و دردکه چنان طفلی سخن آغاز کرد
هم از آن ده یک زنی از کافرانسوی پیغامبر دوان شد ز امتحان
اندرین بودند کآواز صلامصطفی بشنید از سوی علا
عبرتست آن قصه ای جان مر تراتا که راضی باشی در حکم خدا
گفت موسی را یکی مرد جوانکه بیاموزم زبان جانوران
گفت یزدان تو بده بایست اوبرگشا در اختیار آن دست او
گفت باری نطق سگ کو بر درستنطق مرغ خانگی کاهل پرست