گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گفت داودش خمش کن رو بهلاین مسلمان را ز گاوت کن بحل
بعد از آن داود گفتش کای عنودجمله مال خویش او را بخش زود
گفت ای یاران زمان آن رسیدکان سِر مکتوم او گردد پدید
پس همینجا دست و پایت در گزندبر ضمیر تو گواهی میدهند
چون برون رفتند سوی آن درختگفت دستش را سپس بندید سخت
هم بدان تیغش بفرمود او قصاصکی کند مکرش ز علم حق خلاص؟
نفسِ خود را کُش جهان را زنده کُنخواجه را کشتست او را بنده کُن
عیسیِ مریم به کوهی میگریختشیر گویی خونِ او میخواست ریخت
یادم آمد قصهٔ اهل سباکز دَمِ احمق صباشان شد وبا
کر اَمَل را دان که مرگ ما شنیدمرگ خود نشنید و نقل خود ندید
اصلشان بَد بود آن اهل سبامیرمیدندی ز اسبابِ لقا
سیزده پیغامبر آنجا آمدندگمرهان را جمله رهبر میشدند
قوم گفتند ای گروه مدعیکو گواه علم طب و نافعی
قوم گفتند این همه زرقست و مکرکی خدا نایب کند از زید و بکر
این بدان ماند که خرگوشی بگفتمن رسول ماهم و با ماه جفت
ای دریغا که دوا در رنجتانگشت زهر قهر جان آهنجتان
کی رسدتان این مثلها ساختنسوی آن درگاه پاک انداختن
نوح اندر بادیه کشتی بساختصد مثلگو از پی تسخیر بتاخت
این مثل بشنو که شب دزدی عنیددر بن دیوار حفره میبرید
سر آن خرگوش دان دیو فضولکه به پیش نفس تو آمد رسول
یا به حال اولینان بنگریدیا سوی آخر بحزمی در پرید
باز مرغی فوق دیواری نشستدیده سوی دانه دامی ببست
سگ زمستان جمع گردد استخوانشزخم سرما خرد گرداند چنانش
قوم گفتند ای نصوحان بس بوداینچ گفتید ار درین ده کس بود