گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
همچو هاروت و چو ماروت آن دو پاکبستهاند اینجا به چاه سهمناک
چون ز گریه فارغ آمد گفت روکه تو رنگ و بوی را هستی گرو
پس هنر آمد هلاکت خام راکز پی دانه نبیند دام را
چون فناش از فقر پیرایه شوداو محمدوار بیسایه شود
مرغکی اندر شکار کرم بودگربه فرصت یافت او را در ربود
این سخن را نیست پایان و فراغای خلیل حق چرا کشتی تو زاغ
ای مبدل کرده خاکی را به زرخاک دیگر را بکرده بوالبشر
گفت پیغمبر که رحم آرید برجان من کان غنیا فافتقر
آهوی را کرد صیادی شکاراندر آخر کردش آن بیزینهار
شد محمد الپ الغ خوارزمشاهدر قتال سبزوار پر پناه
روزها آن آهوی خوشناف نردر شکنجه بود در اصطبل خر
آن عزیز مصر میدیدی به خوابچونک چشم غیب را شد فتح باب
شهوتی است او و بس شهوتپرستزان شراب زهرناک ژاژ مست
آدم حسن و ملک ساجد شدههمچو آدم باز معزول آمده
لیک گر باشد طبیبش نور حقنیست از پیری و تب نقصان و دق
نیست را بنمود هست و محتشمهست را بنمود بر شکل عدم
پس پیمبر گفت بهر این طریقباوفاتر از عمل نبود رفیق
یک سپد پر نان ترا بر فرق سرتو همی خواهی لب نان در به در
هوش را توزیع کردی بر جهاتمینیرزد ترهای آن ترهات
گر زلیخا بست درها هر طرفیافت یوسف هم ز جنبش منصرف
آن یکی میگفت من پیغامبرماز همه پیغامبران فاضلترم
بلک از چفسیدگی در خان و مانتلخشان آید شنیدن این بیان
وافیان را چون ببینی کرده سودتو چو شیطانی شوی آنجا حسود
ای دهندهٔ قوت و تمکین و ثباتخلق را زین بیثباتی ده نجات