گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شاه پرسیدش که باری وحی چیستیا چه حاصل دارد آن کس کو نبیست
آن یکی عاشق به پیش یار خودمیشمرد از خدمت و از کار خود
آن یکی پرسید از مفتی به رازگر کسی گرید به نوحه در نماز
یک مریدی اندر آمد پیش پیرپیر اندر گریه بود و در نفیر
یک کنیزک یک خری بر خود فکنداز وفور شهوت و فرط گزند
طوطیی در آینه میبیند اوعکس خود را پیش او آورده رو
آن یکی میدید خواب اندر چلهدر رهی ماده سگی بد حامله
بود مردی صالحی ربانییعقل کامل داشت و پایان دانیی
چارهٔ آن دل عطای مبدلیستداد او را قابلیت شرط نیست
چونک صانع خواست ایجاد بشراز برای ابتلای خیر و شر
گفت میکائیل را تو رو به زیرمشت خاکی در ربا از وی چو شیر
قوم یونس را چو پیدا شد بلاابر پر آتش جدا شد از سما
گفت اسرافیل را یزدان ماکه برو زان خاک پر کن کف بیا
گفت یزدان زود عزرائیل راکه ببین آن خاک پر تخییل را
احمقانه از سنان رحمت مجوزان شهی جو کان بود در دست او
گفت یزدان آنک باشد اصل دانپس ترا کی بیند او اندر میان
وا رهی زین روزی ریزهٔ کثیفدر فتی در لوت و در قوت شریف
آن یکی میگفت خوش بودی جهانگر نبودی پای مرگ اندر میان
در حدیث آمد که روز رستخیزامر آید هر یکی تن را که خیز
آن ایاز از زیرکی انگیختهپوستین و چارقش آویخته
زانک پیلم دید هندستان به خواباز خراج اومید بر ده شد خراب
بازگردان قصهٔ عشق ایازکه آن یکی گنجیست مالامال راز
شعله میزد آتش جان سفیهکه آتشی بود الولد سر ابیه
ای خروسان از وی آموزید بانگبانگ بهر حق کند نه بهر دانگ