گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای ایاز اکنون نگویی کین گهرچند میارزد بدین تاب و هنر
گفت ایاز ای مهتران نامورامر شه بهتر به قیمت یا گهر
پس ایاز مهرافزا بر جهیدپیش تخت آن الغ سلطان دوید
نعرهٔ لا ضیر بشنید آسمانچرخ گویی شد پی آن صولجان
من کی آرم رحم خلم آلود راره نمایم حلم علماندود را
ای حیات دل حسامالدین بسیمیل میجوشد به قسم سادسی
واعظی را گفت روزی سایلیکای تو منبر را سنیتر قایلی
ای ضیاء الحق حسامالدین بیاای صقال روح و سلطان الهدی
اولم این جزر و مد از تو رسیدورنه ساکن بود این بحر ای مجید
خواجهای را بود هندو بندهایپروریده کرده او را زندهای
گفت خواجه صبر کن با او بگوکه ازو ببریم و بدهیمش به تو
چون بپیوستی بدان ای زینهارچند نالی در ندامت زار زار
کلما هم اوقدوا نار الوغیاطفاء الله نارهم حتی انطفا
شرفهای بشنید در شب معتمدبرگرفت آتشزنه که آتش زند
چون امیران از حسد جوشان شدندعاقبت بر شاه خود طعنه زدند
پس بگفتند آن امیران کین فنیستاز عنایتهاش کار جهد نیست
رفت مرغی در میان مرغزاربود آنجا دام از بهر شکار
آن یکی قج داشت از پس میکشیددزد قج را برد حبلش را برید
مرغ گفتش خواجه در خلوت مهایستدین احمد را ترهب نیک نیست
پاسبانی خفت و دزد اسباب بردرختها را زیر هر خاکی فشرد
گفت آن مرغ این سزای او بودکه فسون زاهدان را بشنود
عاشقی بودست در ایام پیشپاسبان عهد اندر عهد خویش
اعجمی ترکی سحر آگاه شدوز خمار خمر مطربخواه شد
اندر آمد پیش پیغامبر ضریرکای نوابخش تنور هر خمیر