گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چونک تعویق آمد اندر عرض و طولشاه شد زان گنج دل سیر و ملول
چونک رقعهٔ گنج پر آشوب راشه مسلم داشت آن مکروب را
رفت درویشی ز شهر طالقانبهر صیت بوالحسین خارقان
اشکش از دیده بجست و گفت اوبا همه آن شاه شیریننام کو
بانگ زد بر وی جوان و گفت بسروز روشن از کجا آمد عسس
بعد از آن پرسان شد او از هر کسیشیخ را میجست از هر سو بسی
اندرین بود او که شیخ نامدارزود پیش افتاد بر شیری سوار
پس خلیفه ساخت صاحبسینهایتا بود شاهیش را آیینهای
مؤمنان از دست باد ضایرهجمله بنشستند اندر دایره
نک خیال آن فقیرم بیریاعاجز آورد از بیا و از بیا
گفت آن درویش ای دانای رازاز پی این گنج کردم یاوهتاز
اندرین بود او که الهام آمدشکشف شد این مشکلات از ایزدش
یک حکایت بشنو اینجا ای پسرتا نگردی ممتحن اندر هنر
اشتر و گاو و قجی در پیش راهیافتند اندر روش بندی گیاه
سوی جامع میشد آن یک شهریارخلق را میزد نقیب و چوبدار
پس مسلمان گفت ای یاران منپیشم آمد مصطفی سلطان من
سید ترمد که آنجا شاه بودمسخرهٔ او دلقک آگاه بود
از قضا موشی و چغزی با وفابر لب جو گشته بودند آشنا
این سخن پایان ندارد گفت موشچغز را روزی که ای مصباح هوش
گفت کای یار عزیز مهرکارمن ندارم بیرخت یکدم قرار
صوفیی را گفت خواجهٔ سیمپاشای قدمهای ترا جانم فراش
شب چو شه محمود برمیگشت فردبا گروهی قوم دزدان باز خورد
گاو آبی گوهر از بحر آوردبنهد اندر مرج و گردش میچرد
آن سرشتهٔ عشق رشته میکشدبر امید وصل چغز با رشد