گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آن بزرگین گفت ای اخوان منز انتظار آمد به لب این جان من
یا درین ره آیدم آن کام منیا چو باز آیم ز ره سوی وطن
بود یک میراثی مال و عقارجمله را خورد و بماند او عور و زار
ای بسا مخلص که نالد در دعاتا رود دود خلوصش بر سما
مرد میراثی چو خورد و شد فقیرآمد اندر یا رب و گریه و نفیر
ناگهانی خود عسس او را گرفتمشت و چوبش زد ز صفرا تا شکفت
قصهٔ آن خواب و گنج زر بگفتپس ز صدق او دل آن کس شکفت
گفت با درویش روزی یک خسیکه ترا اینجا نمیداند کسی
باز گشت از مصر تا بغداد اوساجد و راکع ثناگر شکرگو
آن دو گفتندش که اندر جان ماهست پاسخها چو نجم اندر سما
جوحی هر سالی ز درویشی به فنرو بزن کردی کای دلخواه زن
مکر زن پایان ندارد رفت شبقاضی زیرک سوی زن بهر دب
نایب آمد گفت صندوقت به چندگفت نهصد بیشتر زر میدهند
زین سبب پیغامبر با اجتهادنام خود وان علی مولا نهاد
بعد سالی باز جوحی از محنرو به زن کرد و بگفت ای چست زن
شاهزاده پیش شه حیران اینهفت گردون دیده در یک مشت طین
زآتش عاشق ازین رو ای صفیمیشود دوزخ ضعیف و منطقی
کوچکین رنجور بود و آن وسطبر جنازهٔ آن بزرگ آمد فقط
چون مسلم گشت بیبیع و شریاز درون شاه در جانش جری
حق به عزرائیل میگفت ای نقیببر کی رحم آمد ترا از هر کئیب
همچو آن شیبان که از گرگ عنیدوقت جمعه بر رعا خط میکشید
حاصل آن روضه چو باغ عارفاناز سموم صرصر آمد در امان
قصه کوته کن که رای نفس کوربرد او را بعد سالی سوی گور
آن یکی شخصی به وقت مرگ خویشگفته بود اندر وصیت پیشپیش