گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آنچنان که گفت مادر بچه راگر خیالی آیدت در شب فرا
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْهاکه عشق آسان نُمود اوّل ولی افتاد مشکلها
صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجاببین تفاوتِ رَه کز کجاست تا به کجا
اگر آن تُرکِ شیرازی به دست آرَد دلِ ما رابه خال هِندویَش بَخشَم سَمَرقند و بُخارا را
صبا به لُطف بگو آن غزالِ رَعنا راکه سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا رادردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
به ملازمانِ سلطان، که رساند این دعا را؟که به شُکرِ پادشاهی، زِ نظر مَران گدا را
صوفی بیا که آینه صافیست جام راتا بنگری صفای می لعلفام را
ساقیا برخیز و دَردِه جام راخاک بر سر کن غمِ ایّام را
رونق عهد شباب است دگر بُستان رامیرسد مژدهٔ گل بلبل خوشالحان را
دوش از مسجد سویِ میخانه آمد پیرِ ماچیست یارانِ طریقت بعد از این تدبیرِ ما؟
ساقی به نورِ باده برافروز جامِ مامطرب بگو که کارِ جهان شُد به کامِ ما
ای فروغِ ماهِ حُسن، از روی رخشان شماآبِروی خوبی از چاه زَنَخدان شما
میدمد صبح و کِلِّه بست سحابالصَبوح الصَبوح یا اصحاب
گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریبگفت در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مسکین غریب
ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟وی مرغ بهشتی، که دهد دانه و آبت؟
خَمی که ابرویِ شوخِ تو در کمان انداختبه قصد جانِ منِ زارِ ناتوان انداخت
سینه از آتش دل، در غمِ جانانه بسوختآتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
ساقیا آمدنِ عید، مبارک بادتوان مَواعید که کردی، مَرَواد از یادت
ای نسیمِ سحر آرامگَهِ یار کجاست؟منزلِ آن مَهِ عاشقکُشِ عَیّار کجاست؟
روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاستمی ز خُمخانه بهجوش آمد و میباید خواست
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاستگفت با ما منشین، کز تو سلامت برخاست
چو بشنوی سخنِ اهلِ دل، مگو که خطاستسخنشناس نهای جان من خطا این جاست
خیالِ رویِ تو در هر طریق همرهِ ماستنسیمِ مویِ تو، پیوندِ جانِ آگهِ ماست