گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آن سرو که گویند به بالای تو ماندهرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند
کسی که روی تو دیدهست حال من داندکه هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
دلم خیال تو را رهنمای میداندجز این طریق ندانم خدای میداند
مجلس ما دگر امروز به بستان ماندعیش خلوت به تماشای گلستان ماند
حسن تو دایم بدین قرار نماندمست تو جاوید در خمار نماند
عیب جویانم حکایت پیش جانان گفتهاندمن خود این پیدا همیگویم که پنهان گفتهاند
گلبنان پیرایه بر خود کردهاندبلبلان را در سماع آوردهاند
اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاندکآرام جان و انس دل و نور دیدهاند
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستندجهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند
آخر ای سنگدل سیم زنخدان تا چندتو ز ما فارغ و ما از تو پریشان تا چند
کاروان میرود و بار سفر میبندندتا دگربار که بیند که به ما پیوندند
پیش رویت دگران صورت بر دیوارندنه چنین صورت و معنی که تو داری دارند
شاید این طلعت میمون که به فالش دارنددر دل اندیشه و در دیده خیالش دارند
تو آن نهای که دل از صحبت تو برگیرندو گر ملول شوی صاحبی دگر گیرند
دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزندهزار فتنه به هر گوشهای برانگیزند
روندگان مقیم از بلا نپرهیزندگرفتگان ارادت به جور نگریزند
آفتاب از کوه سر بر میزندماهروی انگشت بر در میزند
بلبلی بیدل نوایی میزندبادپیمایی هوایی میزند
توانگران که به جنب سرای درویشندمروت است که هر وقت از او بیندیشند
یار باید که هر چه یار کندبر مراد خود اختیار کند
بخرام بالله تا صبا بیخ صنوبر برکندبرقع برافکن تا بهشت از حور زیور برکند
کسی که روی تو بیند نگه به کس نکندز عشق سیر نباشد ز عیش بس نکند
چه کند بنده که بر جور تحمل نکند؟دل اگر تنگ شود مهر تبدل نکند
میل بین کان سروبالا میکندسرو بین کاهنگ صحرا میکند