گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گر متصور شدی با تو در آمیختنحیف نبودی وجود در قدمت ریختن
نبایستی هم اول مهر بستنچو در دل داشتی پیمان شکستن
خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتننبایستی نمود این روی و دیگر باز بنهفتن
سهل باشد به ترک جان گفتنترک جانان نمیتوان گفتن
طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخنبا شهد میرود ز دهانت به در سخن
چه خوش بود دو دلارام دست در گردنبه هم نشستن و حلوای آشتی خوردن
دست با سرو روان چون نرسد در گردنچارهای نیست به جز دیدن و حسرت خوردن
میان باغ حرام است بی تو گردیدنکه خار با تو مرا به که بی تو گل چیدن
تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدنکه ندارد دل من طاقت هجران دیدن
آخر نگهی به سوی ما کندردی به ارادتی دوا کن
چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکنتیرباران قضا را جز رضا جوشن مکن
گواهی امین است بر درد منسرشک روان بر رخ زرد من
ای روی تو راحت دل منچشم تو چراغ منزل من
وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال منتا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین منآخرت رحمی نیاید بر دل مسکین من
دی به چمن برگذشت سرو سخنگوی منتا نکند گل غرور رنگ من و بوی من
نشان بخت بلند است و طالع میمونعلی الصباح نظر بر جمال روزافزون
به است آن یا زنخ یا سیب سیمینلب است آن یا شکر یا جان شیرین
صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمینعقل و طبعم خیره گشت از صنع رب العالمین
چه روی و موی و بناگوش و خط و خال است اینچه قد و قامت و رفتار و اعتدال است این
ای چشم تو دلفریب و جادودر چشم تو خیره چشم آهو
من از دست کمانداران ابرونمییارم گذر کردن به هر سو
گفتم به عقل پای برآرم ز بند اوروی خلاص نیست به جهد از کمند او
صید بیابان عشق چون بخورد تیر اوسر نتواند کشید پای ز زنجیر او