گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چو خورشید تابنده شد ناپدیددر حجره بستند و گم شد کلید
چو خورشید تابان برآمد ز کوهبرفتند گردان همه همگروه
چو برخاست از خواب با موبدانیکی انجمن کرد با بخردان
میان سپهدار و آن سرو بنزنی بود گوینده شیرین سخن
چو آمد ز درگاه مهراب شادهمی کرد از زال بسیار یاد
پس آگاهی آمد به شاه بزرگز مهراب و دستان سام سترگ
به مهراب و دستان رسید این سخنکه شاه و سپهبد فگندند بن
چو در کابل این داستان فاش گشتسر مرزبان پر ز پرخاش گشت
چو شد ساخته کار خود بر نشستچو گردی به مردی میان را ببست
پس آگاهی آمد سوی شهریارکه آمد ز ره زال سام سوار
بفرمود تا موبدان و ردانستارهشناسان و هم بخردان
چنین گفت پس شاه گردن فرازکزین هر چه گفتید دارید راز
زمانی پر اندیشه شد زال زربرآورد یال و بگسترد بر
پس آن نامهٔ سام پاسخ نوشتشگفتی سخنهای فرخ نوشت
همی راند دستان گرفته شتابچو پرنده مرغ و چو کشتی برآب
بزد نای مهراب و بربست کوسبیاراست لشکر چو چشم خروس
بسی برنیامد برین روزگارکه آزاده سرو اندر آمد به بار
بیامد یکی موبدی چرب دستمر آن ماه رخ را به می کرد مست
چو آگاهی آمد به سام دلیرکه شد پور دستان همانند شیر
منوچهر را سال شد بر دو شستز گیتی همی بار رفتن ببست
چو سوگ پدر شاه نوذر بداشتز کیوان کلاه کیی برفراشت
پس آنگه ز مرگ منوچهر شاهبشد آگهی تا به توران سپاه
چو دشت از گیا گشت چون پرنیانببستند گردان توران میان
سپیده چو از کوه سر برکشیدطلایه به پیش دهستان رسید