گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چو خورشید تابان ز گنبد بگشتخریدار بازار او در گذشت
شب آمد یکی آتشی برفروختکه تفش همی آسمان را بسوخت
چو تاریکتر شد شب اسفندیاربپوشید نو جامهٔ کارزار
چو ماه از بر تخت سیمین نشستسه پاس از شب تیره اندر گذشت
دبیر جهاندیده را پیش خواندازان چاره و چنگ چندی براند
چو آن نامه برخواند اسفندیارببخشید دینار و برساخت کار
کنون خورد باید می خوشگوارکه میبوی مشک آید از جویبار
ز بلبل شنیدم یکی داستانکه برخواند از گفتهٔ باستان
چو بگذشت شب گرد کرده عنانبرآورد خورشید رخشان سنان
به فرزند پاسخ چنین داد شاهکه از راستی بگذری نیست راه
کتایون چو بشنید شد پر ز خشمبه پیش پسر شد پر از آب چشم
به شبگیر هنگام بانگ خروسز درگاه برخاست آوای کوس
بفرمود تا بهمن آمدش پیشورا پندها داد ز اندازه بیش
سخنهای آن نامور پیشگاهچو بشنید بهمن بیامد به راه
یکی کوه بد پیش مرد جوانبرانگیخت آن باره را پهلوان
چو بشنید رستم ز بهمن سخنپراندیشه شد مغز مرد کهن
ز رستم چو بشنید بهمن سخنروان گشت با موبد پاکتن
بفرمود کاسپ سیه زین کنیدبه بالای او زین زرین کنید
چو رستم برفت از لب هیرمندپراندیشه شد نامدار بلند
نشست از بر رخش چون پیل مستیکی گُرزهٔ گاو پیکر به دست
چنین گفت با رستم اسفندیارکه ای نیک دل مهتر نامدار
بدو گفت رستم که آرام گیرچه گویی سخنهای نادلپذیر
چو از رستم اسفندیار این شنیدبخندید و شادان دلش بردمید
چنین گفت رستم به اسفندیارکه کردار ماند ز ما یادگار