گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چنین پاسخ آوردش اسفندیارکه گفتار بیشی نیاید به کار
چو رستم بدر شد ز پردهسرایزمانی همی بود بر در به پای
چو رستم بیامد به ایوان خویشنگه کرد چندی به دیوان خویش
چو شد روز رستم بپوشید گبرنگهبان تن کرد بر گبر ببر
بدانگه که رزم یلان شد درازهمی دیر شد رستم سرفراز
کمان برگرفتند و تیر خدنگببردند از روی خورشید رنگ
وزان روی رستم به ایوان رسیدمر او را بران گونه دستان بدید
ببودند هر دو بران رای مندسپهبد برآمد به بالا بلند
سپیده همانگه ز که بر دمیدمیان شب تیره اندر چمید
بدانست رستم که لابه به کارنیاید همی پیش اسفندیار
چنین گفت با رستم اسفندیارکه اکنون سرآمد مرا روزگار
یکی نغز تابوت کرد آهنینبگسترد فرشی ز دیبای چین
همی بود بهمن به زابلستانبه نخچیر گر با می و گلستان
یکی پیر بد نامش آزاد سروکه با احمد سهل بودی به مرو
چنین گوید آن پیر دانشپژوههنرمند و گوینده و با شکوه
بداختر چو از شهر کابل برفتبدان دشت نخچیر شد شاه تفت
چو با خستگی چشمها برگشادبدید آن بداندیش روی شغاد
ازان نامداران سواری بجستگهی شد پیاده گهی برنشست
فرامرز چون سوک رستم بداشتسپه را همه سوی هامون گذاشت
چنین گفت رودابه روزی به زالکه از داغ و سوگ تهمتن بنال
چو شد روزگار تهمتن به سربه پیش آورم داستانی دگر
چو بهمن به تخت نیا بر نشستکمر با میان بست و بگشاد دست
چو آمد به نزدیکی هیرمندفرستادهای برگزید ارجمند
غمی شد فرامرز در مرز بستز در دنیا دست کین را بشست