گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گرامی پشوتن که دستور بودز کشتن دلش سخت رنجور بود
پسر بد مر او را یکی همچو شیرکه ساسان همی خواندی اردشیر
به بیماری اندر بمرد اردشیرهمی بود بیکار تاج و سریر
چو بیگاه گازر بیامد ز رودبدو جفت او گفت هست این درود
به گازر چنین گفت روزی که منهمی این نهان دارم از انجمن
چنان بد که روزی یکی تندبادبرآمد غمی گشت زان رشنواد
بگفت این و زان جایگه برگرفتازان مرز تا روم لشکر گرفت
وزان جایگه بازگشتند شادپسندیده داراب با رشنواد
ز درگاه پرده فروهشت شاهبه یک هفته کس را ندادند راه
کنون آفرین جهانآفرینبخوانیم بر شهریار زمین
چنان بد که از تازیان صدهزارنبرده سواران نیزه گزار
شد از جنگ نیزهوران تا به رومهمی جست رزم اندر آباد بوم
شبی خفته بد ماه با شهریارپر از گوهر و بوی و رنگ و نگار
چو دارا به دل سوک داراب داشتبه خورشید تاج مهی برفراشت
بمرد اندران چند گه فیلقوسبه روم اندرون بود یکچند بوس
سکندر چو بشنید کامد سپاهپذیره شدن را بپیمود راه
چو خورشید برزد سر از کوه و راغزمین شد به کردار زرین چراغ
چو دارا ز پیش سکندر برفتبه هر سو سواران فرستاد تفت
سکندر چو از کارش آگاه شدکه دارا به تخت افسر ماه شد
دبیر جهاندیده را پیش خواندبیاورد نزدیک گاهش نشاند
چو آن پاسخ نامه دارا بخواندز کار جهان در شگفتی بماند
به نزدیک اسکندر آمد وزیرکه ای شاه پیروز و دانشپذیر
ز کرمان کس آمد سوی اصفهانبه جایی که بودند ز ایران مهان
سکندر چو بر تخت بنشست گفتکه با جان شاهان خرد باد جفت