گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بفرمود تا پیش او شد دبیرقلم خواست چینی و رومی حریر
دلارای چون آن سخنها شنیدیکی باد سرد از جگر برکشید
ز عموریه مادرش را بخواندچو آمد سخنهای دارا براند
چنین گفت گویندهٔ پهلویشگفت آیدت کاین سخن بشنوی
چو بشنید مهران ز کید این سخنبدو گفت ازین خواب دل بد مکن
سکندر چو کرد اندر ایران نگاهبدانست کو را شد آن تاج و گاه
چو نامه بر کید هندی رسیدفرستادهٔ پادشا را بدید
فرستاده آمد به کردار بادبگفت آنچ بشنید و نامه بداد
گزین کرد زان رومیان مرد چندخردمند و بادانش و بیگزند
فرستاده برگشت زان مرز و بومبیامد به نزدیک پیران روم
چو شد کار آن سرو بن ساختهبه آیین او جای پرداخته
بفرمود تا رفت پیشش پزشککه علت بگفتی چو دیدی سرشک
ازان پس بفرمود کان جام زردبیارند پر کرده از آب سرد
ز میلاد چون باد لشکر براندبه قنوج شد گنجش آنجا بماند
چو آن نامه برخواند فور سترگبرآشفت زان نامدار بزرگ
چو پاسخ به نزد سکندر رسیدهمانگه ز لشکر سران برگزید
چو اسکندر آمد به نزدیک فوربدید آن سپه این سپه را ز دور
چو لشکر شد از خواسته بینیازبرو ناگذشته زمانی دراز
چو برگشت و آمد به درگاه قصرببخشید دینار چندی به نصر
سکندر چو بشنید از یادگیربفرمود تا پیش او شد دبیر
چو اسکندر آن نامهٔ او بخواندبزد نای رویین و لشکر براند
جهانجوی ده نامور برگزیدز مردان رومی چنانچون سزید
بخندید قیدافه از کار اویازان مردی و تند گفتار اوی
سکندر بیامد دلی همچو کوهرها گشته از شاه دانش پژوه