گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چو طینوش گفت سکندر شنیدبه کردار باد دمان بردمید
همی چاره جست آن شب دیریازچو خورشید بنمود چینی طراز
وزان جایگه لشکر اندر کشیددمان تا به شهر برهمن رسید
همی رفت منزل به منزل به راهز ره رنجه و مانده یکسر سپاه
وزان جایگه رفت خورشیدفشبیامد دمان تا زمین حبش
چو نزدیکی نرمپایان رسیدنگه کرد و مردم بیاندازه دید
بپرسید هرچیز و دریا بدیدوزان روی لشکر به مغرب کشید
وزان جایگه شاد لشگر براندبزرگان بیدار دل را بخواند
سکندر سوی روشنایی رسیدیکی بر شد کوه رخشنده دید
سکندر چو بشنید شد سوی کوهبه دیدار بر تیغ شد بیگروه
سوی باختر شد چو خاور بدیدز گیتی همی رای رفتن گزید
همی رفت یک ماه پویان به راهبه رنج اندر از راه شاه و سپاه
ز راه بیابان به شهری رسیدببد شاد کآواز مردم شنید
وزان روی لشکر سوی چین کشیدسر نامداران به بیرون کشید
بدان جایگه شاه ماهی بماندپسانگه بجنبید و لشکر براند
سکندر سپه را به بابل کشیدز گرد سپه شد هوا ناپدید
بدانست کش مرگ نزدیک شدبروبر همی روز تاریک شد
به بابل همان روز شد دردمندبدانست کامد به تنگی گزند
چو آگاه شد لشکر از درد شاهجهان گشت بر نامداران سیاه
چو آمد سکندر به اسکندریجهان را دگرگونه شد داوری
ازان پس بیامد دوان مادرشفراوان بمالید رخ بر برش
الا ای برآورده چرخ بلندچه داری به پیری مرا مستمند
کنون پادشاه جهان را ستایبه رزم و به بزم و به دانش گرای
کنون ای سراینده فرتوت مردسوی گاه اشکانیان بازگرد