گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چنان بد که یک روز با تاج و گنجهمی داشت از بودنی دل به رنج
چنین تا برآمد برین چندگاهبه ایران پراگنده گشته سپاه
چو بر زد سر از برج شیر آفتابببالید روز و بپالود خواب
ببود آن شب و خورد و گفت و شنیدسپیده چو از کوه سر بر کشید
چو پالیزبان گفت و موبد شنیدبه روشن روان مرد دانا بدید
بسی برنیامد برین روزگارکه شد مردم لشکری شش هزار
چو شب دامن روز اندر کشیددرفش خور آمد ز بالا پدید
عرضگاه و دیوان بیاراستندکلید در گنجها خواستند
یکی مرد بود از نژاد سرانهم از تخمهٔ نامور قیصران
برانوش چون پاسخ نامه دیدز شادی دل پاکتن بردمید
ز شاهیش بگذشت پنجاه سالکه اندر زمانه نبودش همال
ز شاپور زانگونه شد روزگارکه در باغ با گل ندیدند خار
چو بنشست بر گاه شاه اردشیربیاراست آن تخت شاپور پیر
چو شاپور بنشست بر جای عماز ایران بسی شاد و بهری دژم
خردمند و شایسته بهرامشاههمی داشت سوک پدر چندگاه
چو شد پادشا بر جهان یزدگردسپه را ز دشت اندرآورد گرد
ز شاهیش بگذشت چون هفت سالهمه موبدان زو به رنج و وبال
چو بشنید زو این سخن یزدگردروان و خرد را برآورد گرد
جز از گوی و میدان نبودیش کارگهی زخم چوگان و گاهی شکار
دگر هفته با لشکری سرفرازبه نخچیرگه رفت با یوز و باز
پدر آرزو کرد بهرام راچه بهرام خورشید خودکام را
چنان بد که یک روز در بزمگاههمی بود بر پای در پیش شاه
وزان پس غم و شادی یزدگردچنان گشت بر پور چون باد ارد
بدو گفت موبد که ای شهریاربگشتی تو از راه پروردگار