گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چو در دخمه شد شهریار جهانز ایران برفتند گریان مهان
پس آگاهی آمد به بهرام گورکه از چرخ شد تخت را آب شور
چو ایرانیان آگهی یافتندیکایک سوی چاره بشتافتند
خود و شاه بهرام با رایزننشستند و گفتند بیانجمن
چنین گفت بهرام کای مهترانجهاندیده و سالخورده سران
چنین گفت بهرام کای مهترانجهاندیده و کارکرده سران
گذشت آن شب و بامداد پگاهبیامد نشست از بر گاه شاه
چو بهرام و خسرو به هامون شدندبر شیر با دل پر از خون شدند
چو بر تخت بنشست بهرام گوربرو آفرین کرد بهرام و هور
دگر روز چون بردمید آفتابببالید کوه و بپالود خواب
چنان بد که روزی به نخچیر شیرهمیرفت با چند گرد دلیر
ز پیش سواران چو ره برگرفتسوی خان بیبر به راهام تفت
برفت و بیامد به ایوان خویشهمه شب همی ساخت درمان خویش
چو یوز شکاری به کار آمدشبجنبید و رای شکار آمدش
چو بنشست می خواست از بامدادبزرگان لشکر برفتند شاد
برینگونه بگذشت سالی تمامهمی داشتی هرکسی می حرام
بیامد سوم روز شبگیر شاهسوی دشت نخچیرگه با سپاه
دگر هفته با موبدان و ردانبه نخچیر شد شهریار جهان
دگر هفته آمد به نخچیرگاهخود و موبدان و ردان سپاه
به روز سدیگر برون رفت شاهابا لشکر و ساز نخچیرگاه
به هشتم بیامد به دشت شکارخود و روزبه با سواری هزار
وزانجا برانگیخت شبرنگ رابدیدش یکی بیشه تنگ را
بخفت آن شب و بامداد پگاهبیامد سوی دشت نخچیرگاه
بفرمود تا تخت شاهنشهیبه باغ بهار اندر آرد رهی