گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تا چند زنم به روی دریاها خشتبیزار شدم ز بتپرستان و کُنِشْت
اسرار اَزَل را نه تو دانی و نه منوین حرفِ معمّا، نه تو خوانی و نه من
این بحرِ وجود آمده بیرون ز نهفتکس نیست که این گوهرِ تحقیق بِسُفْت
اَجرام که ساکنان این ایوانانداسبابِ تَرَدُّدِ خردمنداناند
دوری که در [او] آمدن و رفتنِ ماست،او را نه نهایت، نه بدایت پیداست،
دارنده چو ترکیبِ طِبایع آراست،از بهرِ چه اوفْکَنْدَش اندر کموکاست؟
آنان که محیطِ فضل و آداب شدند،در جمعِ کمال شمعِ اَصحاب شدند،
* آنان که ز پیش رفتهاند ای ساقی،در خاکِ غرور خفتهاند ای ساقی،
* آن بیخبران که دُرِّ معنی سُفتند،در چرخ به انواعْ سخنها گفتند؛
گاوی است بر آسمان قَرینِ پروین،گاوی است دگر نهفته در زیر زمین؛
امروز که نوبت جوانی من است،می نوشم از آنکه کامرانی من است؛
گر آمدنم به من بُدی، نامَدَمی.ور نیز شدن به من بدی، کی شدمی؟
از آمدن و رفتنِ ما سودی کو؟وز تارِ وجودِ عمرِ ما پودی کو؟
افسوس که بیفایده فرسوده شدیم،وَز داسِ سپهرِ سرنگون سوده شدیم؛
* با یار چو آرمیده باشی همه عمر،لذاتِ جهان چشیده باشی همه عمر،
اکنون که ز خوشدلی بهجز نام نمانْد،یک همدمِ پخته جز میِ خام نماند؛
ایکاش که جای آرمیدن بودی،یا این رَهِ دور را رسیدن بودی؛
چون حاصلِ آدمی درین جایِ دودَر،جز دردِ دل و دادنِ جان نیست دگر؛
* آنکس که زمین و چرخِ اَفلاک نهاد،بس داغ که او بر دلِ غمناک نهاد؛
گر بر فَلَکَم دست بُدی چون یزدان،برداشتمی من این فلک را ز میان؛
بر لوحْ نشانِ بودنیها بودهاست،پیوسته قلم ز نیک و بد فرسودهاست؛
چون روزی و عمر بیشوکم نتوانکرد،خود را به کم و بیش دُژَم نتوانکرد؛
افلاک که جز غم نفزایند دگر؛نَنْهَند به جا تا نربایند دگر؛
ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی،وز هفت و چهار دایم اندر تَفْتی،