گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
* تا خاکِ مرا به قالب آمیختهاند،بس فتنه که از خاک برانگیختهاند؛
* تا کی ز چراغِ مسجد و دودِ کُنِشْت؟تا کی ز زیانِ دوزخ و سودِ بهشت؟
* ای دل چو حقیقتِ جهان هست مَجاز،چندین چه بَری خواری ازین رنجِ دراز!
در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی:حُکمی که قضا بُوَد ز من میدانی؟
نیکی و بدی که در نهادِ بشر است،شادی و غمی که در قضا و قدر است،
افسوس که نامهٔ جوانی طی شد،وان تازهبهار زندگانی دی شد؛
افسوس که سرمایه ز کَف بیرون شد،در پایِ اَجَل بسی جگرها خون شد!
یکچند به کودکی به استاد شدیم؛یکچند ز استادی خود شاد شدیم؛
یارانِ موافق همه از دست شدند،در پای اجل یکانیکان پَست شدند،
ای چرخِ فلک خرابی از کینهٔ توست،بیداد گری پیشهٔ دیرینهٔ توست،
چون چرخ به کام یک خردمند نگشت،خواهی تو فلک هفت شِمُر، خواهی هشت،
یک قطرهٔ آب بود و با دریا شد،یک ذرّهٔ خاک و با زمین یکتا شد،
* میپرسیدی که چیست این نقشِ مجاز،گر برگویم حقیقتش هست دراز،
جامی است که عقل آفرین میزندش،صد بوسه زِ مِهْر بر جَبین میزندش؛
اجزای پیالهای که درهم پیوست،بشکستنِ آن روا نمیدارد مست،
عالَم اگر ازبهرِ تو میآرایند،مَگْرای بدان که عاقلان نگرایند؛
از جملهٔ رفتگانِ این راهِ دراز،بازآمدهای کو که به ما گوید راز؟
می خور که به زیرِ گِل بسی خواهی خفت،بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت؛
* پیری دیدم به خانهٔ خَمّاری،گفتم: نکنی ز رفتگان اِخباری؟
بسیار بگشتیم به گِرْدِ در و دشت،اندر همه آفاق بگشتیم به گشت؛
ما لُعْبَتِکانیم و فلک لُعبَتباز،از روی حقیقتی نه از روی مَجاز؛
ای بس که نباشیم و جهان خواهدبود،نی نام زِ ما و نه نشان خواهدبود؛
بر مَفْرشِ خاک خفتگان میبینم،در زیر زمین نهفتگان میبینم؛
این کهنه رباط را که عالم نام استآرامگَهِ اَبْلَقِ صبح و شام است،